طبقه سه

ارزیابی‌های شتاب‌زده یک طلبه

طبقه سه

ارزیابی‌های شتاب‌زده یک طلبه

طبقه سه

بسم الله
دوست می داشتم این وبلاگ
- این پنجره‌ی سرد و بی‌روح - جز یک صفحه نمی‌داشت
و در آن صفحه جز یک سطر نمی‌بود
و بر آن سطر جز یک کلمه نمی‌نشست
و آن کلمه «خمینی» بود و دگر هیچ نبود...
***
آن‌هایی که همراه پیغمبر بودند و دعوت پیغمبر را قبول کردند همین مردم «طبقه سه» بود، همین فقرا.
صحیفه امام ج8 ص 293
***
معرفی بیشتر وبلاگ در قسمت "درباره طبقه سه" در نوار بالای صفحه

آخرین نظرات
طبقه سه - درآمدی بر سیاست‌گذاری عمومی حضرت آیت الله خامنه ای در جمهوری اسلامی+ PDFدرآمدی بر سیاست‌گذاری عمومی حضرت آیت الله خامنه ای در جمهوری اسلامی+ PDF

سیاست‌گذاری عمومی در جمهوری اسلامی

متن ضمیمه، تحقیقی مقدماتی است که درباره سیاست‌گذاری عمومی حضرت آیت الله خامنه ای داشته‌ام؛ و بخشی از  طرحی کلان‌تر درباره‌ی سیاست‌گذاری عمومی در جمهوری اسلامی. این بخش را اندیشکده برهان در قالب یک کتاب الکترونیکی منتشر کرده است.

http://www.borhan.ir/Images/News/Larg_Pic/10-6-1393/IMAGE635451605953153416.jpg

لینک صفحه دانلود کتاب در سایت برهان

http://borhan.ir/Images/News/AtachFile/11-6-1393/FILE635452646738252918.pdf

×××

چکیده:

مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران سیاست‌گذاری‌های کلی نظام جمهوری اسلامی از وظایف و اختیارات رهبری است. مسئولیتی که دو نیم دهه است حضرت‌آیت‌الله خامنه‌ای آن را انجام می‌دهند. انچه در فایل ضمیه مطالعه می نمایید، برای بررسی سیاست‌گذاری‌هایی که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دوران رهبری‌شان داشته‌اند، یک پیش‌درآمد کلی و تا حدی روش شناسانه را ارائه می نماید. این‌که چگونه سیاست‌‌گذاری‌هایی که معظم له در دو و نیم دهه‌ی اخیر داشته‌اند درتداوم انقلاب اسلامی و تعالی جامعه یا در پاسخ به مشکلات اجتماعی تأثیر گذاشته است. در این زمینه می‌توان این چنین استدلال کرد که بهتر است میان دو دسته سیاست‌گذاری‌های رهبری انقلاب تمیز قائل شد: سیاستگذاری‌های رسمی در چارچوب دولت/ملت که با عاملیت اجرایی نهادهای عمومی دنبال می‌شوند و سیاست‌های غیررسمی در چارچوب امت/ امامت که به شکل‌دهی توان عمومی جامعه برای حل مشکلات اجتماعی می‌پردازد. در فایل ضمیمه پژوهشی پیش رو است که برتحلیل دسته‌ی دوم این سیاست‌گذاری‌ها متمرکز خواهد بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - درآمدی بر دلالت‌های فرهنگی نظریه‌ی مردم‌سالاری دینی؛
جمهوری‌خواهی فرهنگی 
 
آیا تئوری مردمسالاری دینی فقط در حوزهی سیاست و علوم سیاسی قابل طرح و متصور است؟ اگر جمهوری اسلامی نظام اجتماعی تراز انقلاب اسلامی در همهی حوزههای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است؛ اگر جمهوری اسلامی همان مردمسالاری دینی است؛[1]پس این تئوری در حوزهی فرهنگی اجتماعی چه دلالتی دارد و این دلالت تا چه میزان محقق شده است؟ آنچه مفهوم جمهوریخواهی فرهنگی را تا حدودی نیازمند شرح دادن کرده، تحدید تئوری مردم-سالاری دینی در حوزهی سیاسی است. درست مانند کژفهمیای که در مورد اصل انقلاب اسلامی رخ داده است. تئوری «جمهوری اسلامی/ مردمسالاری دینی» یک نظریه در باب قدرت سیاسی نیست تا بتوان دیگر حوزههای حیات اجتماعی را خارج از این ابرمفهومِ انقلاب اسلامی تصور کرد.
 
اما به واقع، وقتی از جمهوری اسلامی در حوزه‌ی فرهنگ یا «جمهوری‌خواهی فرهنگی» حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه چیز حرف می‌زنیم؟[2]
 
اگر با هر منظری به تجربهی زیستهی نظام جمهوری اسلامی در این دو سه دهه‌ی اخیر نگاهی گذرا بیندازیم، حوزهی فرهنگ از ناکارآمدترین حوزههای حیات اجتماعی در این دوران است. حوزهای که به لحاظ سابقهی تمدنی و صبغهی ذاتی انقلاب اسلامی، مزیت نسبیِ بالقوهی جمهوری اسلامی است؛ اما در عین حال، از ناکارآمدترین و عقب‌ماندهترین حوزهها نیز هست؛ نه فقط با در نظر گرفتن وضع مطلوب و تحقق این مزیتها، که حتی در مقایسهای کلی با وضعیت حوزههای دیگر، مانند سیاست و امنیت. البته به دلیل ضعف مطالعهی علمی سیاستگذاریها، ارزیابیها و سیاستپژوهیها و مانند آن، کمتر مطالعاتی در دست است که بخواهد تحلیل فوق را متکی به تحلیلهای علمی پیش بکشد، اما واقعیت آن است که این وضیعت از فرط بدیهی بودن، چیزی است که حتی در ضمیر ناخودآگاه هر ناظر آگاهی نقش بسته است و به شرح و مستندسازی آن نیاز چندانی نیست.
 
مسئلهی این یادداشت در ارتباط با تحلیلهایی است که از این عقب‌ماندگی یا به تعبیری مظلومیت فرهنگی ارائه میشود. در این باره دو دسته تحلیل در تحلیلها قابل تمایز است. دوگانهای که میتوان آن را مبتنی بر تمایزی که در جامعهشناسی میان «ساختار و کارگزار»[3]‌مطرح میشود، تشریح کرد. یک دسته از این تحلیلها، تبیین و به تبع آسیبشناسی خود را با تأکید بر نقش کارگزار تشریح میکنند. در این نگاه تحلیل‌هایی پرورانده میشود که در آن، نقش عقاید، سلایق و گرایشهای سیاسی مدیرانفرهنگی، عدم پایبندی کارگزاران و فرد کنشگر در ساخت مدیریتفرهنگی به ارزشها یا عدم سخت-گیری مدیران فرهنگی و در کل کنش مدیران فرهنگی در این زمینه، برجسته نشان داده میشود. 
 
اکنون که با گذشت چند دهه و تغییرات بیشماری که کارگزاران متنوع با سلیقههای متعدد در عرصهی فرهنگ داشتهاند، همچنان این وضعیت ناکارآمدی در حوزه‌ی فرهنگ پابرجا بوده، شاید بتوان تبیین دیگری از وضعیت مظلومیت فرهنگی و در نتیجه، تأخر فرهنگی ارائه داد. تحلیل‌هایی که بر ضعفهای ساختاری در این حوزه تأکید دارند.
 
شاید این تحلیلها به لحاظ معرفتشناختی، خُردنگر نباشند و مشکل را در سطح کارگزار منحصر نبینند، اما به لحاظ معرفت اجتماعیای که تولید میکنند و به جهت ضریبی که به نقش عاملیتها میدهند، به نوعی رویکردی را پیشرو قرار میدهند که در آن اشکالات ساختاری به گونهای کم‌رنگ میشود که اساساً نادیده گرفته میشوند.[4]مبتنی بر این آسیبشناسی، راه و پاسخی هم که عموماً اینگونه تحلیلها ارائه میدهند، معطوف به کارگزار است. از تغییر کنش کارگزاران، مدیران و سیاستگذاران عرصه‌ی فرهنگی گرفته تا تغییر فرد و ایجاد و تربیت کادرهایی که به لحاظ اخلاقی، نظری و عقیدتی ترازهای مورد نظر را داشته باشند.
 
اما اکنون که با گذشت چند دهه و تغییرات بیشماری که کارگزاران متنوع با سلیقههای متعدد در عرصهی فرهنگ داشتهاند، همچنان این وضعیت ناکارآمدی در حوزه‌ی فرهنگ پابرجا بوده، شاید بتوان در توانایی این قبیل تحلیلها برای تبیین مسئله تردید کرد. بر این اساس، با لحاظ تجربهی سه‌ونیم دههی اخیر، میتوان تبیین دیگری از وضعیت مظلومیت فرهنگی و در نتیجه، تأخر فرهنگی ارائه داد. تحلیل-هایی که بر ضعفهای ساختاری در این حوزه تأکید دارند.
 
در سطح دیگری از تحلیل، چالش در سطح ساختاری دنبال میشود. در این تحلیلهاست که نوع نگاه به مردمسالاری دینی به مثابه‌ی بنیاد تئوریک کلان نظام، واجد اهمیت میشود.
 
به عنوان نمونه، یکی از این تحلیلهای ساختاری، دیدگاهی است که یکی از چهرههای پُرسابقه در عرصه‌ی مدیریتفرهنگی در مقالهای تحت عنوان «مسئلهشناسی و مسئلهیابی در جامعه‌ی ایرانی» پروراندهاست. این دیدگاه به دلیل تجربه‌ی متنوع نویسندهی آن در عرصه‌ی مدیریت فرهنگی، از حوزه-های سختافزاری تا شوراها و مراکز سیاستگذاری، به نوعی بازنمایی نگاه بخش مهمی از مدیران فرهنگی سابق و کنونی در جامعهی ماست. بر اساس این نگاه، «ما باید مدل بازی را عوض کنیم و دستگاههای فرهنگیمان را از حوزهی جمهوریت به حوزهی اسلامیت نظام بکشانیم؛ یعنی تا زمانی که نظام فرهنگی کشور ما زیر نظر جمهوریت است، در این دام گرفتار هستیم.» البته این تغییر ممکن است به لحاظ ساختار حقوقی نظام غیرممکن باشد و این چیزی نیست که از منظر نگارندهی مقاله پنهان باشد. از این رو، در ادامه مینویسد: «البته ممکن است برای این کار لازم باشد قانون اساسی هم تغییر کند.»
 
این دیدگاه بر اساس ارزیابی خاصی از تجربهی مردمسالاری دینی در جمهوری اسلامی شکل گرفته است که در ادامه، آنجا که برای تشریح دیدگاه خود استدلالهایی را پیش میکشد، این ارزیابی را این‌چنین توضیح میدهد: «یکی از مسائل مهم که ما در مسئلهیابی داریم این است که در جمهوری اسلامی بی-دلیل وزن مردمسالاری زیاد شده است.» خاستگاه این ارزیابی از سطح مردمسالاری، نگاه نخبهگرایانهای است که نوع نگاه خاصی به مردم را رقم میزند: «ما شیوه برگزاری انتخابات را از غرب گرفتهایم و گفته-ایم که رأی اکثریت مردم حاکمیت را سامان می‌دهد. این مسئله را در جامعهای مطرح میکنیم که در بخش اعظم آن سطح سواد پایین و انتظارات مادی بالاست. لذا برای رأی گرفتن از مردم باید مسائل مربوط به شکم و مسائل کوتاه‌مدت آنها را حل کرد.»[5]
 
اما از طرف دیگر، نگاهی مطرح است؛ نگاهی که هرگونه ناکارآمدی و عدم موفقیت در ساحتهای مختلف عملکرد نظام جمهوری اسلامی را در «مردمی نبودن» آن حوزه جست‌وجو میکند: «هر جایى که ناکامى هست، به خاطر این است که ما نتوانستیم حضور مردم را در آن عرصه تأمین کنیم.» طبیعی است بر اساس این نگاه، تلاش خواهد کرد وزن مردمسالاری و حضور مردم را در حوزههای مختلف، از جمله حوزههای ناکارآمد و مظلومی مانند فرهنگ، بالا ببرد. رهبر انقلاب در این باره میفرمایند: «هر جایى که مسئولین کشور توانایى‌هاى مردم را شناختند و به کار گرفتند، ما موفق شدیم. هر جایى که ناکامى هست، به خاطر این است که ما نتوانستیم حضور مردم را در آن عرصه تأمین کنیم. ما مسائل حل‌نشده کم نداریم. در همه‌ى مسائل گوناگون کشور، مسئولین باید بتوانند با مهارت، با دقت و ابتکار راه‌هایى را براى حضور مردم پیدا کنند... اینجاست که مسئولین باید زمینه‌ها را، مدل‌ها را، فرمول‌هاى عملى و قابل فهم عموم را، فرمول‌هاى اعتمادبخش را براى مشارکت مردم فراهم کنند. در هر بخشى می‌شود این کارها را کرد. هم قوه‌ى مجریه، هم قوه‌ى قضائیه، هم قوه‌ى مقننه، به شیوه‌ى خاص خود میتوانند این را تأمین کنند. از ابتکار مردم، از فکر مردم، از نیرو و انگیزه‌ى مردم، از نشاط جوانىِ جوانان ما (که قشر عظیم و وسیعى هستند) می‌توانند استفاده کنند.»[6]
 
بیشک رهبر انقلاب بیشترین دغدغه را برای اسلامیسازی و اسلامیتر شدن همهی حوزهها دارند؛ اما از منظر ایشان، جمهوریتر شدن هر حوزه، مساوی است با اسلامیتر شدن آن.
 
در این نگاه هم ما با یک تحلیل ساختاری مواجه هستیم؛ تحلیلی که ناکارآمدی‌ها را در غیرمردمی بودنها جست‌وجو میکند. بیشک رهبر انقلاب، بیشترین دغدغه را برای اسلامیسازی و اسلامیتر شدن همهی حوزهها دارند، اما از منظر ایشان جمهوریتر شدن هر حوزه، مساوی است با اسلامیتر شدن آن: «مسئله-ای اساسی که بارها بر آن تأکید کردهام، این است که اسلامگرایی در نظام اسلامی، از مردمگرایی جدا نیست.»[7] به عبارت دیگر، هر چه جمهوریتر اسلامیتر و طبعاً بالعکس؛ چرا که مبتنی بر تئوریای که از مردمسالاری دینی دارند، «جمهوری اسلامی» نه یک ترکیب انضمامی، که یک حقیقت یکپارچه است.[8] درست در برابر نگاهی که گویا حتی به ترکیب انضمامی ساختار نظام هم قائل نیست و نگاهی تفکیکی و دوگانه نسبت به جمهوریت و اسلامیت، در پی «کشاندن» «دستگاههای فرهنگیاز حوزهی جمهوریت به حوزهی اسلامیت نظام» است. [9]
 
جمع‌بندی
 
بنا بر آنچه آمد، در حوزه‌‌ی تجزیه و تحلیل سیاست‌‌گذاری و مدیریت‌‌ فرهنگی و تحلیلی که از زمینه‌‌های مظلومیت، تأخر و ناکارآمدی فرهنگی موجود ارائه می‌‌شود، دو تیپ ایده‌‌آل[10] از تحلیل‌‌ها قابل تمایز است: تحلیل‌‌های کارگزارمحور و تحلیل‌‌های ساختارمحور. در نگاه کنشگرمحور، فرد و کنش فردی و زمینه‌‌های ذهنی این کنش در او، محور بحث قرار می‌‌گیرد؛ اما در تحلیل‌‌های ساختارگرا، ساختار فرهنگی موجود در دل نظام‌‌ جمهوری اسلامی و ایده‌‌ی مردم‌‌سالاری‌‌ دینی محور بررسی قرار می‌‌گیرد. «مردمی‌‌تر کردن» یا «خارج ساختن نهادهای فرهنگی از دایره‌ی جمهوریت نظام و کشاندن آن به حوزه‌‌ی اسلامیت نظام» دو دکترین و «چه باید کرد؟»ی است که بر اساس این دو نگاه در دو سوی طیفی از نگاه‌‌ها درباره‌‌ی مفهوم جمهوری اسلامی مطرح می‌‌شود. مفهوم «جمهوری‌خواهی فرهنگی» به فرآیندی اشاره دارد که «مردمی-تر کردن حوزه‌‌ی فرهنگ» را پیش کشیده و برای تبدیل آن به معرفتی اجتماعی و مطالبه‌‌ای عمومی تلاش می‌‌کند. بی‌‌شک این مفهوم و حرکت، از ضرورت‌‌هایی است که مبتنی بر دلالت‌‌های تئوری مردم-سالاری دینی در حوزه‌ی فرهنگ، فراروی نیروی اجتماعی معطوف به انقلاب اسلامی قرار دارد.(*)
 
 منابع:

 

[1]. «بعضی خیال می‌کنند ما که عنوان مردم‌سالاری دینی را مطرح کردیم، حرف تازه‌ای را به میدان آوردیم؛ نه جمهوری اسلامی یعنی مردم‌سالاری دینی.» (بیانات مقام معظم رهبری، 2 آبان 1380)
[2]. این یادداشت در واقع پیش‌نویس فصل اول از تحقیق مفصل­تری است که درباره­ی ضرورت­ها و موانع جمهوری­خواهی فرهنگی بحث می­کند. هدف این یادداشت آن است که تا حدودی این مفهوم را شرح داده و نسبت آن را با دیگر ارزیابی­ها از وضعیت موجود اجتماعی‌مان در حوزه­ی فرهنگ نشان دهد.
 
[3].Structure and agency
[4]. طبعاً در تحلیل جامع­نگرِ و مورد نظر، دو زمینه­ی ساختار/کارگزار به گونه­ای توأمان مورد توجه است و نه در مبادی معرفتی و نه در معرفت ­اجتماعی­ای که بر آن اساس تولید می­شود، نقش هر یک از این دو زمینه کم‌رنگ نمی­شود.
[5]. «مسئله‌شناسی و مسئله‌یابی در جامعه‌ی ایرانی؛ آسیب­شناسی فرهنگی و مدیریتی فرآیند تصمیم­گیری و برنامه‌ریزی کشور»، سوره‌ی اندیشه، شماره‌ی 46 و 47، آذر و دی 1389.
[6]. بیانات رهبر فرزانه انقلاب در کرمانشاه.
[7]. بیانات رهبر فرزانه انقلاب در سالگرد امام خمینی (ره)، 14 خرداد 1380.
[8]. «جمهوری اسلامی یک مرکب انضمامی نیست که ترکیبی باشد از چیزی به نام جمهوری و چیزی به نام اسلامی»، ن.ک به: بیانات در دیدار اعضای مجلس خبرگان، 23 اسفند 1380.
[9]. مراد این نوشتار طبعاً نقد سیاسی نظر نویسنده‌ی مقاله‌ی مذکور و برابر نهادن وی با ولایت فقیه و «ضدولایت فقیه» خواندنش نیست؛ چه اینکه چنین چیزی، علاوه بر اینکه (تأکید می­کنم هیچ وجه مقصود نیست) واقعیت هم ندارد؛ چه آنکه اتفاقاً نگارنده‌ی مقاله‌ی «مسئله‌شناسی...» جزء مدیران پُرسابقه‌ی نظام جمهوری اسلامی است که به شدت از ایده و شخص ولی فقیه هواداری می‌کند. مسئله‌ تنها تذکار و اثبات وجود چنین دیدگاه‌هایی در سطح مسئولان، به ویژه در حوزه‌ی فرهنگی است. چه آنکه بی‌شک دیدگاهی که در این مقاله به صراحت بیان شده، امری است که طبقه‌ی مشخصی از مسئولان و مدیران در صرافت تحقق آن هستند؛ هرچند از بیان صریح آن خودداری می‌ورزند. مراد از نقل این فرازها، نشان دادن عینی یک تفاوت در سطح بنیادین، معرفتی و ساختاری دو نگرش ا‌ست.
جالب اینجاست نگارنده‌ی مقاله‌ی مذکور، علاوه بر آنکه در زمره‌ی ارادتمندان به شخص رهبر انقلاب هستند، در تحلیل‌هایشان حتی به نقش مهم «دفتر» مقام معظم رهبری در حوزه‌ی فرهنگ هم اشاراتی دارند. وی در همین مقاله، عملکرد «دفتر مقام معظم رهبری» را در راستای کاهش وزن مردم‌سالاری در جمهوری اسلامی و رفع آسیب‌هایی که در این مقاله‌اش ذکر کرده ارزیابی و قلمداد می‌کند!
[10]. در اینجا مراد همان مفهوم وبری آن است. تیپ ایده‌آل (Ideal type) از مهم‌ترین ابزارهای شناخت در روش تفسیری در علوم اجتماعی است. ایده‌آل در اینجا به معنای آرمانی، مطلوب یا هدف نیست؛ بلکه مراد ایده‌ و ساختی عقلانی از واقعیت است که با حذف تداخل‌ها و محدودیت‌های واقعیِ موضوعات مورد بررسی، در ذهن دانشمند علوم اجتماعی نقش می‌بندد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - نقدهایی بر استکبار ستیزی ما

نقدهایی بر استکبار ستیزی ما

 

(1) شرطی­ شدگی در استکبار ستیزی

به نظرم یکی از مهم­ترین مسائل و مشکلات ما در شناخت «انقلاب دوم»، یک نوع شرطی شدگی رسانه ­ای است. اینکه هر سال در 13 آبان و امسال یکی دو روز قبل از آن از صداو سیما مقدار معتنابهی کلیپ­ های تکراری و کلیشه­ ای پخش شود، بعد هم در 13ر آبان یک مراسم رسمی و بی­ روح برگزار شود با بیانیه­ ای حاوی کلیات ابوالبقاء در پایان آن؛ تداوم این شرطی­ بودگی در دو- سه دهه اخیر، کلیت تجربه­ ی استکبار ستیزی ما را به چالش کشیده است.

مسئله این­جاست که این چالش لایه معرفت تاریخی، که از بنیانی­ ترین مبادی معرفتی استکبار ستیزی ماست را به حاشیه برده است. استکبارستیزی بدون بازخوانی تاریخی و صرفا با استدلال­ های انتزاعی و ذهنی به شعار می­ انجامد و به ناکجا آباد می­ رود­. رشد همه­ ی این فضاهای فراماسونر شناسی و صهیونیست­ شناسی و شیطان­ پرستی­ شناسی و دیگر غرب­ ستیزی­ های خلسه­ ای در برابر استکبار ستیزی عینی مکتب امام(ره)و انقلاب محصول همین وضعیت است. استکبار ستیزی­ ای که از واقعیت­ و تجربه­ ی تاریخی ما شروع نشود، چندان ره به جایی نخواهد برد.

 بخش مهمی از این تجربه تاریخی ما در همین ماجرای 13 آبان نهفته است. در بازخوانی تاریخ 13 آبان؛ در بازخوانی تفکر آن و در بازخوانی بیش از 9000 صفحه­ ای که از اسناد لانه جاسوسی در دست داریم.

اما چرا این بازخوانی ضروری انجام نمی شود؟ چون ما شرطی شده ایم و منتظریم هر سال 13 آبان شود! 13 آبان هم که یک روز بیشتر نیست و قد نمی­ دهد به این همه بازخوانی!! اصلا همین که ما ماجرا را به اسم مناسبتی آن «13 آبان» می­ شناسیم، نه به عنوان معرفتی-اجتماعی آن یعنی «انقلاب دوم» یا «انقلاب بزرگتر»، نشان­گر همین وضعیت است.

شاید یک راه چاره بسط زمانی این بازخوانی­ ها باشد. یعنی وقت و بی وقت جلسه بگذاریم و خروجی رسانه­ ای تولید کنیم با موضوع «انقلاب بزرگتر». شاید این طوری چرت شرطی شدگی را از سرمان پراند. اصلا بیاییم یک فیلد رسانه­ ای برای این ماجرا در نظر بگیریم و به جای ویژه نامه­ ها­ی یکهویی، هر چند وقت یک باره یک­ سری یادداشت و غیره­ در این باره بپراکنیم.

 

(2) استکبار ستیزی انفعالی

وقتی می­ دیدم برخی چقدر دلشان خوش است که با اقدامات نابجای دولت مردان تابوشکنی می­ شود، دلم می­ سوخت به حال این موجودات ترحم برانگیز. با خود می­ گفتم که اگر انقلابی نیستید لااقل دیپلمات باشید و بفهمید با «تلفن بازی» کاری به پیش نمی­ رود.

وقتی می­ دیدم چگونه منتقدان دولت را وحشی تصویر می­ کنند و از پشت تریبون­ های متعددشان درس ادب می­ آموزندشان که یعنی بی­ ادبید؛ یا وقتی می­ دیدم چگونه رأی نیمی از جامعه را، رأی به «افراط و تفریط»، رأی به «خشونت»، رأی به «خود رأی»، رأی به «تک رأیی»، رأی به «عدم مشورت»، رأی به به «عدم تدبیر» و امثالهم می­ دانند؛ احساس نفرت داشتم؛

احساس نفرت از این همه رویه­ ی تبخترآمیز و منش اشرافی؛ از این که در نظرشان هر که با آن­ هاست معتدل است و الباقی سوسک­اند همه.

اما راستش فکر نمی­ کردم روزی هم برسد که من هم با تمام وجود، با این موج رسانه ای حامیان دولت هم احساس بشوم. فکر نمی کردم به این زودی­ها بپوندم به موج «روحانی مچکریم».

اما وقتی امسال در دهه­ ی محرم، برای رسیدن به مجلس روضه از روی پرچم آمریکا رد می­ شدیم، وقتی پای منبر سخنران هیئت «تکبیر» می­ گفتیم، وقتی وسط شور عزاداری­ هامان «مرگ بر آمریکا» می­ گفتیم، و وقتی می­ دیدیم که چطور راه صد ساله­ ی تعمیق استکبارستیزی مان را یک شبه طی کرده­ ایم، دوست داشتم از ته دل داد بزنم و بگویم: «روحانی مچکریم»

اما راستش را بخواهیم نباید دل خوش کرد به استکبارستیزی های این روزهامان؛ چرا از انقلابی­ گری ما نبوده که این همه جزوه و پوستر و کلیپ و نشست و غیره طراحی شده. این انفعال دیگران بوده که ما را به این موضع انداخته است. اگر کسانی که از آمریکا منفعل­ اند را سرزنش می­ کنیم، خودمان هم جای سرزنش داریم که از آن­ ها منفعلیم! تا این انفعال -که رهاورد محافظه­ کاری ماست- را از خود نرانیم، استکبارستیزی­ هامان هم ارزش چندانی ندارند. چه این­ که اگر کسانی نباشد که اقدامات نابجا کنند، ما هم به خودمان نمی­ جنبیم و این خیلی خطرناک است. البته این سر درازی دارد این قصه­ ی جایگزینی انفعالی­ گری به جای انقلابی­ گری در ذهن و زبان نیروی اجتماعی معطوف به انقلاب اسلامی. قصه ی پر غصه ای که باز می­ گردد به این­که متأسفانه ما بیشتر اصولگراییم تا حزب اللهی. که قبلا روضه­­ اش را مفصل خواندم.(1)؛(2)؛(3)؛(4).

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - بررسی­ هایی درباره­­ ی نظریه اجتماعی غیر رسمی: مناسبات مطالعات دفاع مقدس و رویکرد­های پست مدرن

بررسی­ هایی درباره­­ ی نظریه اجتماعی غیر رسمی:

مناسبات مطالعات دفاع مقدس و رویکرد­های پست مدرن 

1-کتاب «دیدگاه؛ پنج گفتار درباب تاریخ فرهنگی با نگاهی به جنگ ایران و عراق» -همان­ طور که یکی از مؤلفان آن پیش بینی کرده- از جمله کتاب­ هایی است که بحث و گفت­گوی بسیاری را پیرامون خود شکل خواهد داد و هدف پرسش و نقد قرار خواهد گرفت. (دیدگاه:۳۹) این نوشته تلاش خواهد کرد بخشی از این بحث و گفتگو را شکل دهد. البته به نظر می­ رسد بررسی دیدگاه عمیقا نیازمند یک بررسی مقدماتی است: این کتاب از موقعیت و زمینه­ ای بر می­ خیزد که یک بررسی صحیح درباره­ ی آن، ناگزیر باید از بازخوانی این موقعیت متن­ مند شروع شود. این زمینه عبارت است از کار دفتر ادبیات و هنر مقاومت در بیش از دو دهه اخیر؛ این یادداشت قصد ورود به متن کتاب را ندارد، هر چند خالی از اشاراتی به آن نخواهد بود؛ در این جا بیشتر شکل دادن به یک گفتگو مورد نظر است. گفتگو درباره­ ی زمینه­ های اجتماعی و الزامات و مناسبات معرفت­ شناختی پیدایش این اثر؛که خود نشانه­ای از یک رویکرد کلان و یک دوران خاص در مطالعات دفاع مقدس و بلکه کلیت علوم اجتماعی در ایران است. و در دل این گفتگوهاست که ظرفیت­ ها و ظرافت­ های پژوهش دفاع مقدس برای نظریه اجتماعی بهتر روشن خواهد شد.

2-برای بررسی دفتر ادبیات و هنر مقاومت به عنوان بستر شکل گیری دیدگاه، به ناچار ابتدا باید یکی- دو مفهوم  به عنوان مقدمه و چارچوب مفهومی این بررسی تشریح شود.

یکی از این مفاهیم مفهوم «علوم اجتماعی غیر رسمی» است؛ اصطلاحی که بر اساس مفهوم «جامعه­ شناسی دگرواره» در کار فرید­العطاس، جامعه­ شناس مالزیایی بهتر قابل فهم و تشریح است. همانطور که می­دانیم العطاس متأثر از پدر و عموی خود، حسین و نقیب العطاس، مشخصا بر روی جامعه­ شناسی­های دگرواره و آلترناتیو کار می­ کند. او چند سال پیش کتابی منتشر کرد که گزارش و تصویر جامعی از تلاش­ ها برای دسترسی به جامعه­ شناسی دگرواره در جوامع آسیایی دست می­ دهد[۱]؛ برای نوشتن مقالاتی که در این کتاب گرد آمده­ اند به هفت- هشت آسیای جنوب شرقی کشور سفر کرد و کوشید تا گزارش جامعی از ایده­ ها و مفاهیم گفتمان­ های جایگزین در علوم اجتماعی در این کشورها دست دهد. همچنین زمینه­ های بسیاری وجود دارد که برای العطاس یک آشنایی نزدیک و شناخت کامل از فضای ایران و علوم اجتماعی آن فراهم آورده است. او در مصاحبه­ای نتیجه­ ی این شناخت خود را این چنین مطرح می­ کند: «بحث این است که جامعه شناسی رسمی در ایران واقعا دچار بحران شده است. جامعه شناسی­ ای که در دانشگاه تدریس می شود بسیار پوزیتیویست و توصیفی است. جامعه شناسی ایران در واقع خارج از دانشگاه و در نشریات و نشست ها ظهور یافته است. در واقعنوعی فرهنگ جامعه شناسانه در محافلی غیر از دانشگاهشکل گرفته است که حتی بین دانشجوها هم دیده می شود اما نه در کلاس های درس. این فرهنگ راه تولد نوعی جامعه شناسی جدید را هموار می کند.»

مفهوم «علوم اجتماعی یا جامعه­ شناسی غیر رسمی» در این مقاله، ناظر به استدلال العطاس درباره گفتمان­ های دگرواره، قابل تعریف است. البته غرض از طرح این بحث صرفا پیش­ کشیدن یک چارچوب مفهومی برای بررسی کارهای دفتر ادبیات و هنر مقاومت است و تفصیل آن از حوصله­ ی نوشتار خارج است. اما به اختصار می­ توان گفت مفهوم «علوم اجتماعی غیر رسمی» مشخصا بازگشت می­ کند به آن دسته از بحث­ ها و نظراتی که درباره­ ی مسائل عینی اجتماعی بحث­ های جدی­ ای را پیش می­ کشد، امادر عین حال «مکان» این مباحثات جایی خارج محافل آکادمیک و نهادهای رسمیِ این علوم است. البته در این­جا مراد از مکان، فراتر از موقعیت مکانی و جغرافیایی، بستر و ساختار اجتماعی و هم­چنین مکانت فکری و جغرافیای معرفتی است.

در چارچوب مفهوم علوم اجتماعی غیررسمی بهتر می­ توان کارکرد «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» را تحلیل کرد. اگر جوهره­ ی علوم اجتماعی را دانش شکل گرفته پیرامون مسائل عینی یک جامعه، و نه شرح و یا نقد نظریه­ های اجتماعی بدانیم، این مرکز یکی از معدود مراکزی است که طی حدود دو و نیم دهه اخیر، درباره جنگ ایران و عراق و مسائل هم­ بود با آن – به مثابه یکی از اصلی­ ترین مسائل اجتماعی ما- به صورت مدون کار کرده است. در شرایطی که علوم اجتماعی رسمی در همه­ ی این مدت پدیده­ ی بزرگی همچون جنگ تحمیلی را با آن ابعاد و گستره­ ی تاریخی و اجتماعی نادیده گرفته و تقریبا به سکوت طی کرده است؛ این دفتر ادبیات و هنر مقاومت است که یک کانون مهم تفکر و مطالعه، پیرامون یک­ رشته از مسئله­ های عینی جامعه ایجاد کرده است.

اگر همچنان که موافقان و مخالفان جامعه شناسی رسمی در ایران دنبال می­ کنند، نظریه اجتماعی را یک چیز تولید شده بدانیم که کار ما در برابر آن تنها شرح نظری یا آزمون تجربی است، یا اگر نظریه اجتماعی را یک رشته استدلال­ ها و بصیرت­ های کلی و فلسفی درباب انسان و جامعه و تاریخ بدانیم، در این صورت نمی­ توان کار دفتر ادبیات و هنر مقاومت را در چارچوب نظریه اجتماعی تحلیل کنیم؛ چرا که هم به روش معتقدان علوم اجتماعی شرح یا آزمون یک سری از متون و نظریات موجود نیست و هم مسئله­ ی آن­ به بیان فلسفی منتقدان علوم اجتماعی جزئی است. اما اگر جوهره­ ی نظریه اجتماعی را در پردازش صورت بندی­ شده­ یِ مسئله­ ی عینی و اجتماعی بدانیم، آن­ گاه کار دفتر ادبیات و هنر مقاومت از معدود کانون­ های شکل­ دهی به نظریه اجتماعی در ایران، و خود یک نظریه­ ی اجتماعیِ البته در حال شدن است.

مسئله­ ی دیگری که در این رابطه اهمیت دارد «مسیری» است که دفتر ادبیات و هنر مقاومت به مثابه یک کانون مهم در جامعه­ شناسی غیررسمی در بررسی این بخش مسائل اجتماعی پیموده است؛ که مسیری تکاملی به نظر می­ رسد. به این معنا که بنیاد این دفتر بر اساس نوعی «شناخت انضمامی» بنیان­ گذاران آن از جنگ و دفاع مقدس شکل می­ گیرد. اگر در روش­ های تحقیق، مشاهده یا مشاهده­ی مشارکتی از کارآمدترین رهیافت­ های شناخت برشمرده می­ شود، شناخت پایه­ گذاران این دفتر علاوه بر آنکه از راه­ های معمول بهره می­ گیرد، از یک روش شناخت ناب­ تر هم ناشی می­ شود، که عبارت است از مشارکت در جنگ نه به قصد مشاهده­ ی مشارکتی، یا مشارکت در کنش­، که مشارکت در نیت­ مندی و قصد کنش­گران. بعد از این مبتنی بر پایان بلوغ یافته­ ی این شناخت، یک دوره فعالیت ژورنالیستی رقم می­ خورد و سپس در «کمان» به بلوغ خود می­رسد. در سطح دیگری شناخت­ های عینی و بی­ واسطه حاضران و کنش­گران دفاع مقدس در چارچوب تاریخ­ شفاهی، خاطره و … تدوین و منتشر می­ شود. و مجموع این کارها طی دو دهه نیم اخیر حجم بالایی از شناخت اجتماعی و تحلیل و بررسی نسبت به دفاع مقدس و مسائل هم­ بود را رقم می­ زند. ما در این­جا با یکی از پرکارترین کانون­ های نظریه اجتماعی غیر رسمی مواجه هستیم که اکنون به دورانی جدید از سیر و روند تکاملی خود نزدیک شده است. این بخش از نظریه­ ی اجتماعی غیر رسمی در دوره­ ی اخیر، عزم آن را کرده تا داشته­ های خود را به صورت نظریه­ ای علمی صورت­ بندی کرده و در ادامه در فضای اکادمیک نیز مطرح کند.در برهه­ ی اول از این دوره تلاش عمده­ ای را برای برقرار ارتباط با محافل علمی، نقد و ترجمه متون مرتبط را در دستور کار قرار می­ دهد، و در برهه­ ی اخیر مشخصا متوجه­ و معطوف به مسئله­ ی روش می شود.

3- بدیهی است جامعه­ شناسی رسمی به دلایل مختلف در مقابل ورود نظریه­ های غیر رسمی به فضای اکادمیک مقاومت کرده و برای طرد آن در درون جامعه علمی و به عبارتی «طرد آکادمیک» آن­ تلاش می­ کند. بسترِ این طرد و مقاومت، لایه­ های معرفت­ شناختی، روش شناختی و جامعه­ شناختی خاص خود را دارد. به لحاظ معرفت­ شناختی همان زمینه­ هایی که بی­ توجهی علوم اجتماعی رسمی به اصل جنگ را رقم زده، بی­ توجهی و مقاومت در برابر نظریه­ ی غیر رسمی شکل گرفته اطراف آن را نیز رقم می­ زند. به علاوه این جامعه­ شناسی رسمی با نظریات از پیش پردازش شده و مدونی سر و کار دارد که از روش بسته بندی شده و سترونی بهره می­ گیرد و اساسا برای کارهایی که خارج از این روش­ شناسی تکوین یافته­ اند، ارزشی چندانی قائل نیست. به لحاظ جامعه­ شناختی هم به هر حال دستیابی نظریه اجتماعی غیر رسمی به کرسی­ ها آکادمیک برای شرح و بسط خود، تغییراتی در روابط و نظام منزلتِ موجود در جامعه علمی پدید می­ آورد، که طبعا مورد استقبال نخواهد بود. در این­جا مسئله­ ی اساسی فراروی آینده­ ی این شاخه از جامعه­ شناسی غیر رسمی شکل می­ گیرد؛ از آن­جا که این شاخه از جامعه­ شناسی غیر رسمی، به وسیله­ ی پارادایم رسمی علوم اجتماعی نفی و طرد می­ شود، تصمیم می­ گیرد از قهر مدرن­ ها به مراوده با فضای پست­ مدرنیسم رو بیاورد و نیاز روش­ شناختی خود برای صورت بندی داشته­ هایش را از دل گفتگو با رویکردهای پست­ مدرن پاسخ دهد.

البته نمی­ توان انکار کرد که پارادایم­ های حاکم بر علوم انسانی جهان در قرن نوزده، که تا کنون در ایران ایده­ ی غالب در محافل اکادمیک است، به لحاظ روش­شناختی با رویکردهای فلسفه­ تاریخی، توصیفی و پوزیتویستی­ ای که دارد، برای شناخت جنگ ایران و عراق و ماهیت متمایز و قدسی آن، در مقایسه با رویکردهای تأویلی، تفسیری و همچنین نشانه شناختی، گفتمانی و در کل پست­ مدرن، امکان به مراتب کمتری دست می­ دهد.

دفاع­ مقدس در تداوم انقلاب اسلامی تمایزات و اختصاصاتی از دیگر پدیده­ های اجتماعی معاصر دارد که یا از جانب فضای نظریه­ اجتماعی رسمی نادیده گرفته می­ شود، یا اساسا با رویکرد توصیفی-پوزیتویستی قابل فهم و توصیف نیست. این هم درست است که با رویکرد پست­ مدرن این امکان دست می­ دهد که این جزئیات و اختصاصات دیده شده و افق­ های جدیدی از معنای جنگ کشف و فهم شود، اما این امکان از این منظر نیست که در فضای پست­ مدرن این جزئیات و اختصاصات به رسمیت شناخته می­ شوند، بلکه از این جهت است که در این فضا هیچ چیز به رسمیت شناخته نمی­ شود! به هر حال  بهتر است درباره الزامات معرفت­ شناختیِ کاربست این رویکردها در حوزه مطالعه دفاع مقدس­ به دقت گفتگو شود و زوایای مسئله به روشنی به بحث گذاشته شود.

بنابراین عطف توجه مطالعات دفاع مقدس به عنوان یک کانون مهم و فعال در جامعه­شناسی دفاع مقدس به مسئله روش، نشان­گر رشد و ورود به مرحله صورت­ بندی علمی شناخت­ واره­ هایی است که تاکنون داشته است. اما باید توجه داشت دست­یابی به این روش با منطقی که تاکنون در این حوزه حاکم بود رخ داده و صورت می­ پذیرد. یعنی همان­ گونه که اصل شناخت در این کانون جامعه­ شناسی غیررسمی از انضمامی­ ترین سطوح مسئله­ ی اجتماعی آغاز شده و با بازتولید آن زمینه­ ای برای دست­ یابی به به شناختی کلی­ تر و انتزاعی­ تر درباره موضوع مورد بررسی فراهم آمده است، روش تدوین و صورت­ بندی هم در همین حوزه و با  طی این مسیر است که تکوین می­ یابد؛ نه با واردات از حوزه­ ی جامعه­ شناسی رسمی و دیگر حوزه­ های معرفت­ شناختی. اگر مطالعات دفاع مقدس روش صورت­ بندی خود را از طریق بازخوانی روش­ شناختی محصولات کار خود دنبال کند و تلاش کند با نگاهی فارغ از هنجارها و محدویت های روش شناختی در وجهی گرنددتئوری­ گونه، شناخت­ های خود را بازسازی و به تولید روش­ های­ آینده­ ی خود بپردازد، بی­ شک  این حوزه­ ی جامعه­ شناسی غیر رسمی در آینده­ ای نه چندان دور، از مهم­ترین سرچشمه­ های نظریه اجتماعی در ایران خواهد بود. طبعا مراد از تلاش برای بازتولید روش، نادیده گرفتن ظرفیت­ های روش­ شناختی نظریه اجتماعی رسمی پست­ مدرن و حتی مدرن نیست. اما یادآوری این نکته ضروری است که نظریه اجتماعی غیر رسمی، در حوزه روش­ شناختی هم بدون خلاقیتِ تولیدگرایانه و نگرش نقادانه به روش­های موجود، ارزش افزوده­ ی کار خود را از دست خواهد داد. ارزش افزوده­ ای که در تمایزاتش با نظریه اجتماعی رسمی و در امکانی که برای فهم بهتر از واقعیت جامعه دارد نهفته است.

4. یک پرسش کلیدی کهدیدگاهدر ابتدا به آن می­ پردازد، پرسش و دغدغه­ ای است که پیرامون فاصله علوم اجتماعی و دفاع مقدس/جنگ ایران و عراق وجود دارد. این یک پرسش کلیدی و مبنایی است. اینکه «چرا علوم اجتماعی در ایران به جنگ ایران و عراق نپرداخته است؟» و نوع جوابی که به این پرسش می­ دهیم، تأثیر به سزایی خواهد داشت در پرداختی که از منظر علوم اجتماعی به جنگ خواهیم داشت.

دیدگاهپاسخ به این پرسش را با بیانی متواضعانه و در سطحی جامعه­ شناختی تحلیل می­ کند و عملکرد برخی کنش گران عرصه دفاع مقدس و مطالعات آن­ را، خصوصا برخی نهادهای رسمی و دولتی از جمله به نوعی خود دفتر ادبیات هنر و مقاوت را در این وضع مؤثر می­ داند. مشخصا دو مؤلفه­ ی «ادبی و تبلیغی­ بودن» و «رسمی­ بودن» را در این باره پیش می­ کشد و سبب «سوءظن­ ها و بی­ اعتمادی­ های جامعه­ ی علمی» به فضای مطالعات دفااع مقدس می­ داند. (دیدگاه: ۲۷) گرچه این بسترها در این باره قبل توجه هستند، اما به نظر نمی­ رسد بتوان بر اساس آن وضعیت و نسبت کنونی علوم اجتماعی و دفاع مقدس را تبیین کرد. فاصله­ ی علوم اجتماعی و دفاع مقدس و یا حتی جنگ ایران و عراق، به سان یک واقعیت اجتماعی، بسی بیشتر از آن است که بتوان با برخی سوءتفاهم­ ها و سوءظن­ ها آن را تبیین کرد. چرا که همین وضعیت در مورد نسبت اصل انقلاب اسلامی و علوم اجتماعی و میان همه مسائل پس از انقلاب تاکنون و حتی پیش از انقلاب هم برقرار است. کمتر روی داده که علوم اجتماعی در ایران به معنای عام خود، در این هفت- هشت دهه  اخیر، به مسائل اجتماعی عینی­ مان بپردازد. حداکثر کارکرد بومی و میدانی آن در ایران، آزمون تجربی تئوری­ هایی بوده که در اختیار داشته: مثلا کاربست نظریات دورکیم در ارتباط با خود کشی، در مطالعه خودکشی­ ها در فلان منطقه و بهمان ناحیه. همین؛

علوم اجتماعی با این وضعیت خود در ایران،البته یک سری موافقان و منتقدان یا مخالفانی هم دارد. موافقانِ وضعیت موجود و متولیان نهادها و انجمن­ های جامعه­ ی علمی علوم اجتماعی رسمی، به جوان بودن علوم اجتماعی در ایران اشاره می­ کنند، یا به دیگرعوامل جامعه­ شناختی مثل بسته بودن فضای جامعه؛ این حداکثر تبیینی است که طی این بیست-سی سال سال اخیر درباره­ ی این وضعیت از طرف نهادهایی مانند انجمن جامعه شناسی ایران مطرح ­شده است. از هرگونه نقد و بررسی این تبیین که بگذریم، می­ توان گفت بیان این تبیین­ ها خود به نوعی پذیرش صورت مسئله و این فاصله است. البته در دیگر هم طرف منتقدان و مخالفان وضعیت کنونی علوم اجتماعی در ایران، که در تبیین این وضعیت، تفاوت­ ها و تعارض ­های معرفت­ شناختی را پیش می­ کشند، از منظر این فاصله وضعیت بهتری ندارند. طبعا این نوشتار حوصله­ ی بررسی بیشتر این بحث و وضعیت را ندارد؛ اما مقصود از پیش کشیدن این استدلال درباره­ ی وضعیت علوم اجتماعی در  ایران، این واقعیت است که اگر بخواهیم برای فهم نسبت جنگ و علوم اجتماعی سراغ این پرسش برویم که «چرا مطالعات جنگ بهره­ای از علوم اجتماعی ندارد؟» تا حدود در صورت­ بندی مسئله­ مان راه را به خطا رفته­ ایم. چرا که این وضعیت ذیل پرسش کلی­ تری درباره نسبت و وضعیت کنونی علوم اجتماعی و عینیت جامعه قرار دارد و باید به این­ گونه پرسیده شود که چرا «علوم اجتماعی در ایران به دفاع مقدس/جنگ نپرداخته است؟» طبعا اگر پرسش فوق و تبیین وضعیت و نسبت علوم اجتماعی و جنگ/دفاع مقدس به این صورت طرح شود، در برقرای این نسبت و تأثیر و تأثرات معرفت­ شناختی میان دفاع مقدس و علوم اجتماعی، لوازم روشنی خواهد داشت.

5.مسئله­ ی دیگر که به نوعی به زمینه­ یدیدگاهو موضوع آن مرتبط می­ شود، تحلیل فرایند دستاوردهایی است که اخیرا مطالعات دفاع مقدس در فهم معانی دفاع مقدس داشته است. به عنوان نمونه یکی از این دستاوردها تبیینی است که مطالعات دفاع مقدس از ارزش شناختی و معرفتی گلزارهای مطرح کرده است. در حالی که بر اساس استدلالی که جناب کمری و دیگر پژوهشگران مطالعات دفاع مقدس پیش کشیده­ اند، گلزارها و مزار شهدا به مثابه منبعی سرشار و غنی از نشانه­ هایی منحصر به فرد در زمینه­ ی دفاع مقدس قلمداد می­ شود؛ اما در  نگره­ ی رسمی در زمینه دفاع مقدس، نه تنها هیچ درکی از این نشانه­ ها وجود ندارد، بلکه این گفتمان به وسیله­ ی نهادهایی که در اختیار دارد به نابودی این نشانه­ ها هم می­ پردازد؛ نهادهایی که به نوعی فلسفه­ ی وجودی­شان در ارتباط با دفاع مقدس است، با «لودر» به جان نشانه­ هایی افتاده­ اند که دلالت­ شان بر وجوهی از معنای دفاع مقدس انحصاری است. به این معنا که با نابودی آن نشانه، بخشی از معنای دفاع مقدس برای همیشه از دسترس فهم خارج می­ شود. به همان میزان که بلاهت این نگره­ ی رسمی و نهادهایش در نادیده گرفتن این نشانه­ ها جای تأسف و تقبیح دارد، هوشمندی مطالعات دفاع مقدس در کشف این حاشیه­ انگاشته­ شده­های مهم­تر از متن جای تحسین دارد.

اما مسئله در این­جا فهم و تحلیلی است که از فرایند نیل به این قبیل دستاوردها ارائه می­ دهیم. در این­جا لازم است درباره­ ی این پرسش کلیدی گفتگو کنیم که آیا همه هوشمندی­ اخیر در فهم معانی جدید و مهم دفاع مقدس، تنها معلول روشی است که بخشی از مطالعات جنگ ودفاع مقدس در پیش گرفته؟ خانم جمشیدی در دیدگاه تا حدودی این استدلال را پیش می­ کشد که برای فهم معانی جدید و در حاشیه مانده جنگ باید رویکردهای جدید مطالعاتی را مشخصا در ارتباط با تاریخ فرهنگی جنگ در پیش گرفت. رویکردهای پست­ مدرن و مطالعات فرهنگی به لحاظ بسترهای وجودی و معرفتیِ تکوین و تکون خود این ظرفیت را دارند که با نگاهی نقادانه به بازشناسی «بسیاری از وقایع و رخدادهای متنوع و پراکنده» که نادیده مانده­ اند بپردازد.

نمی توان انکار کرد که رویکردهای به تعبیردیدگاهجدید و به تعبیر معرفت­ شناختی پست مدرن، به انکشاف ظرفیت­ ها و ظرافت­ های معنایی بسیاری انجامیده و به نوعی چهره مطالعات جنگ و حتی دفاع مقدس را دگرگون کرده است. این دگرگونی اغلب سبب توجه به وجوه معنایی­ ای شده که در نگره رسمی نه تنها در حاشیه بود، بلکه اغلب نادیده گرفته شده و گاه نیز انکار می­ شده است. مطالعات جنگ و دفاع مقدس در دوره­ ی اخیر خود این دستاورد مهم را داشته که نه تنها فرآورده­ های معنایی جدیدی را به عنوان دستاورد پژوهش­ های خود مطرح کند، بلکه به کشف لایه­ های جدیدی از معنا دست یابد که خود می­ تواند کانون پژوهش ­های بسیاری باشد. امروزه مطالعات جنگ و دفاع مقدس، مداحی­ های دوران جنگ، عکس­ های جنگ و پیراجنگ، پوسترها، گفتگوهای بی­سیم­ ها، نمایش­نامه­ ها، مستند­ها و مزار نوشته­ های شهدا را برای تحلیل نشانگان نهفته در آن­ها واکاوی می­ کند تا بتواند وجوه جدیدی از معنای دفاع مقدس را کشف و فهم کند. این در حالی است که این نشانه­ ها با تمام بار معنایی­ شان در نگره­ ی رسمی و غالب، اغلب نادیده گرفته و یا انکار می­ شوند.

اما نه این چنین است که این رویکردهای جدید تنها روش­ هایی باشند، بدون پیوست معرفتی و هنجاری؛ و نه این چنین است که کشف معناهایی که مطالعات دفاع مقدس در دوره­ ی اخیر خود به آن دست یافته تنها معلول این کاربست روش­ ها باشد.

خوب به یاد دارم یک­ بار که نابودی کانون­ های سرشار از نشانه و معنا را در روند یکسان­ سازی گلزار شهدای شهر اهواز، با جناب کمری مطرح کردم، ایشان دستی به محاسن تقریبا سپیدشده­ ی خود کشیده و با حسرت جمله­ ای گفتند قریب به این مضمون که: «هنوز در این محاسن موی سپید نداشتم که در این باره هشدار داده و نوشته­ام، کو گوش شنوا».

سؤالی که در این­جا مطرح است این است که آیا جناب کمری که از زمانی که موی سپید در محاسن خود نداشته تا حالا که موی سیاه ندارد، درباره مزارها و ارزش معنایی و معرفتی شان نوشته و می­ نویسد، آیا این التفات و دید­ن این جنبه­ های نادیده گرفته شده، محصول  اتخاذ این روش­ ها و رویکردهای به بیاندیدگاهجدید و به بیان معرفت شناختی پست­ مدرن بوده؟

بنابراین در این بخش از گفتگو مایلم بر این نکته  تأکید کنم که نه این چنین است که کشف معناهایی که مطالعات دفاع مقدس در دوره­ یاخیرخود به آن دست یافته یه تنهایی معلول کاربست این روش­ ها باشد و نیز نه این چنین است که این رویکردهای جدید تنها «روش­»هایی باشند، بدون بارمعرفتی و هنجاریِ خاص خود. البته این مهم، چیزی نیست که از نگاهدیدگاهبازمانده باشد؛ همچنان­که در استدلالی که درباره­ ی راه آینده­ی دفاع مقدس پیش می­ کشد، سخن از پذیرش پیامدهای روش­ ها و رویکردهای پست­ مدرن بر فضای هستی­ شناختی و معرفت­ شناختی جنگ به میان می­ آید. (دیدگاه:۶۲)

6.نمی­ توان با دیدگاه در رنجی که مطالعات دفاع مقدس در وضع کنونی و در گفتمان غالب خود، از زبان هنجارمندِ حاکم می­ برد، هم­ داستان نبود. اما پرسش این است که راه رهایی از هنجارمندی کنونی تنها به یک هنجارمندی جدید و پست­ مدرن ختم می­ شود؟ ضمن اینکه مکانتی که برای این رویکردهای به تعبیر دیدگاه جدید و به تحلیل معرفت­ شناختی پست­ مدرن ترسیم می­ شود نیز جای تأمل و گفتگو دارد.

مسئله این­جاست که مطالعات دفاع مقدس حتی در وجه گفتمان رسمی آن، اساسا دچار عام­ گرایی نظریه اجتماعی مدرن (دیدگاه:۵۳) نشده تا بخواهیم با مطالعات فرهنگی و روش­ های پست­ مدرن این وجوه دیده نشده در این عام گرایی را، مورد مطالعه قرار دهیم. آیا گفتمان رسمی و غالب دفاع مقدس نتیجه­ ی برساخت عقلانیت تک تفسیریِ مدرنیته است، تا در مقام نقد آن در پی روش­ شناسی شورش بر علیه این گفتمان و عقلانیت باشیم؟  اساسا جنگ ایران و عراق و کنش­ های رزمندگان ایرانی برای علوم انسانی و نظریه اجتماعی مدرنمسئلهنبوده تا نیازی باشد روش­ ها و رویکردهایی را در مطالعات دفاع مقدس دنبال کنیم که به کار «شورشی علیه مدرنیته­ی تک تفسیری» (ص ۵۴) ­آیند. معدود تلاش­ ها برای بازتولید نگاه به جنگ ایران و عراق از منظر مدرنیته نه حجم چندانی دارند و نه متدولوژی روشنی و جمعا یک گفتمان حاشیه و کم اهمیت به حساب می­ آیند. این اشتباه است که تصور شود برای رشد و تکامل مطالعات جنگ و دفاع مقدس، باید علیه گفتمانی مسلطی در این حوزه شورید که به نوعی متأثر نظریه اجتماعی مدرنیته است، چون چنین گفتمانی اساسا یا وجود ندارد، یا اهمیت. گرچه این نقد در کنار بسیاری دیگر از نقدها به نگره­­ ی رسمی در باب دفاع مقدس وارد است که دچارِ نوعی عام­ گرایی و نادیده گذاشتن وجوه معنایی متعدد است، اما این عام­ گرایی متأثر از مدرنیته­ ی تک تفسیری نیست تا شورش پست­ مدرن علیه آن چاره کار باشد. بی­ شک مطالعات دفاع مقدس برای بازتولید یک نظریه­ ی اجتماعی جدید و بلکه سنتی جدید در نظریه اجتماعی، نیازمند این است که در روابط بیرونی خود با دیگر اندیشه­ های مطرح در نظریه اجتماعی، نگاهی نگاه نقدمحور و حتی شورشی علیه عقلانیت مدرنِ نظریه اجتماعی رسمی داشته باشد، اما این شورش علیه نگره­ ی غالب در باب دفاع مقدس، شلیک به یک سنگر خالی است.

بنابراین این چنین نیست که این روش­ های جدید لزوما در این­جا همان کارآمدی را داشته باشد که در موطن خود داشته: هیچ استدلال روشنی وجود ندارد که رویکردهای جدید بتواند دربرابر نادیده انگاشتن وجوهی از دفاع مقدس در گفتمان رسمی، همان نقشی را داشته باشد که همین رویکردها در برابر عام­ گرایی علوم انسانی داشته­ اند. آیا گفتمان رسمی دفاع مقدس که به دلیل نادیده گرفتن نشانه­ ها و وجوه بسیاری از معنای دفاع مقدس به درستی مورد نقد و نکوهش است، مولود عام­ گرایی علوم انسانی است؟

7. دیگر اینکه شاید رویکرد مطالعات فرهنگی و دیگر رویکردهای پست­مدرنِ مطالعه، زوایای تازه­ ای از معنای جنگ را دست دهند، اما با نسبی و دورن پارادایمی ساختن این معنا، کلیت ان را زیر سوال برده و نابود می­ کنند. در واقع آن­چه نگره­ ی پست مدرن به ان کمک می­ کند فهم زوایای معنای جنگ نیست، فهم جزئیاتی از اپیستمه جنگ است و این با آن معنای مؤمنانه­ ای از دفاع مقدس که دفتر ادبیات و هنر مقاومت در این سال­ ها طرح کرده و اساسا برای آن بنیاد نهاده شده، تفاوتی بنیادین دارد. نمی­ توان از محدودیت­ هایی که سیطره زبان هنجارمند کنونی طی دو دهه اخیر برای فهم معنای دفاع مقدس پیش آورده، به دامن هنجارمندی جدیدی که در رویکردهای پست مدرن تجویز می­شود، پناه آورد.

اجازه بدهید در این بخش از گفتگو بیشتر تأمل کنیم.بر این باورم دیدگاه در نسبت زمینه­ ی علوم اجتماعیِ پست مدرن و دفاع مقدس مسیری را پیش­ می­ کشد که خود چندان به الزامات معرفت­شناختی آن پایبند نخواهد بود. این مسیر عبارت است از: پذیرش هست ی­شناختی و معرفت­ شناختی رویکردهای پست مدرن در بازخوانی جنگ ایران وعراق برای برساختن معنایی غیر و خارج از گفتمان رسمی؛

مایلم با یک مثال منظورم را از این الزامات معرفت­ شناختی روشن­ تر کنم. یک مثال عینی از  فضای ادبیات، که طبعا به دلیل تفاوت هنر و نظریه، تحولات معرفتی را بهتر و سریع­ تر باز می­ نمایاند و این مسیری که برای آینده­ ی مطالعات جنگ یک آرزو/پیشنهاد است، در حوزه ادبیات داستانی، تا حدودی یک راه طی شده است. مثلا ممکن است کسی ادعا کند رمان «عقرب روی پله­ های قطار اندیمشک» محصول این روند است در ادبیات داستانی. به هر حال می­ توان این ادعا را بررسی کرد. با بررسی و تحلیل معرفت­ شناختی این رمان به یک چنین گزاره­ ای می­ رسیم: «پذیرش الزامات معرفت­ شناختی و هستی شناختی ادبیات پست­ مدرن در «عقرب روی … » منتهی به برساخت یک معنای جدید و حاشیه­ ای و غیر رسمی از جنگ ایران و عراق شده است.

اگر جامعه­ شناسی مدرن با نگره­ی عام­ گرایانه­ ی خود دفاع مقدس را به جنگ تقلیل می­ دهد، نگاه پست مدرن به جنگ، تفاوت ان با ضدجنگ را انکار می­ شود. در نگره­ ی پست مدرن اساسا ضدجنگ معنای مرسوم را نخواهد داشت: آن­چه ضد جنگ خوانده می­شود هم معنایی از جنگ است در اپیستمه­ ای متفاوت که لزوما هیچ تفاوت ارزشی با معانی دیگری که از جنگ ارائه می­ شود -از جمله معنای مؤمنانه­ ی رزمندگان- ندارد.

آنچه دیدگاه و نگارنده­ ی این فصل از این اثر را از این الزام ناگزیرِ معرفت­ شناختی، فارغ – و نه لزوما غافل- کرده است، یک واقعیت جامعه­ شناختی است. تجربه­ ی چندسال اخیر دفتر ادبیات هنر و مقاومت و به طور کل مطالعات دفاع مقدس نشان می­ دهد گشوده شدن درب رویکردهای  پست­ مدرن به روی پژوهشگران این حوزه، نتیجه­ ای جز بردن مباحث جنگ ایران وعراق به سمت و سوی محافل علمی و برساخت معانی مهم و در حاشیه نگاه داشته شده­ نداشته است. اما باید توجه داشت این یک واقعیت جامعه­ شناختی و مستند به نیت­ مندی کنش گران و پژوهش گرانی است که مؤمنانه در برساخت این معانی تاکنون مشارکت داشته­ اند. اما چه تضمینی وجود دارد که تأثیر پذیری فضای هستی­ شناختی و معرفت­ شناختی پدیده­ ی جنگ در همین حد باقی بماند؟ تأثیر جهت و نیت­­ مندی پژوهشگر­ یک عامل غیر معرفتی است و هنگامی که ما از یک مسیر معرفت­ شناختی پژوهش سخن می­ گوییم، باید از الزامات معرفت­ شناختی آن گفتگو کنیم. پیامد معرفت­ شناختی این مسیر برابر نهادن معنای جنگ و ضد جنگ خواهد بود، هر چند که به لحاظ جامعه­ شناختی و تاریخی، با این مرحله فاصله داشته باشیم؛ همچنانی که این ی راه طی شده است در ادبیات و غیر آن و فارغ از نقدهای معرفتی، میزان کآرامدی و موفقیت خروجی­های این مسیر هم روشن است.

هنرِ روش در مطالعات دفاع مقدس باید فهم اختصاصات و تمایزات این پدیده باشد، اگر نه نگاه به اشتراکات جنگ ایران و عراق با دیگر جنگ­ های جوامع انسانی و حتی حیوانی – که گاه از آن به نگاه انسانی تعبیر می­ شود-  نه راه چندان جدیدی است و نه به گفتگوی چندانی از روش محتاج است، و نه به اختصاصی به رویکردهای به تعبیر دیدگاه جدید و به تدقیقِ معرفت­ شناختی پست مدرن دارد. همان عام­ گرایی علوم انسانی و همان مدرنیته­ ی تک تفسیری که به درستی مورد انتقاد دیدگاه است نیز می­ تواند معانی بی­ شماری را در یکسان پنداری جنگ ایران و عراق و دیگر جنگ­ های دیگر انسان­ ها و حیوان­ ها تولید کند.

8.با این همه این به معنای نفی کلی کاربست رویکردهای اخیر و روش­ های برخاسته از آن و به طور کل امکان­ هایی که علوم انسانی برای شناخت دست می­ دهد نیست، بلکه به معنای نقد و جدا سازی امکان­ های شناخت این رویکردها از پیش فرض­ های معرفتی و هنجارمندی­ شان است. به تعبیر دیگر تداوم همین مسیر اخیر مطالعات دفاع مقدس، اما با تبدیل آن به یک معرفت مدون روشی. معرفتی که در آن تمایز میان مبانی هستی شناختی و کارکردهای روشی نشانه­ شناختی و رویکردهای جدید مشخص شده باشد و سطوح هنجاری این  روش­ها از امکان بازگویی آن­ ها، نقد و جداسازی معرفتی بشود.

ضمن این­که مطالعات دفاع مقدس به مثابه یک حوزه پیشرو از علوم اجتماعی غیر رسمی، اگر همین وضعیت رهایی و استغناء از روش­ های رسمی را ادامه دهد، می­ تواند در آینده به برساخت روش­ های خاص خود دست بزند.

ما در فهم دفاع مقدس نیازمند روشی هستیم که با کمترین هنجارمندی، ما را با واقعیت دفاع مقدس آشنا کند. اما باید دانست که بخش عمده­ ی این روش تنها و تنها از دورن خود حوزه­ ی مطالعات دفاع مقدس و شناخت­ واره­ هایی که اکنون باز آفریده فهم خواهد شد نه با واردات از حوزه­ ی نظریه غیر رسمی.

مایلم در پایان این مباحثه تأکید کنم: رویکردهای پست مدرن شاید امکان بیشتری برای بخش­ های کمتر دیده شده یا اصلا دیده نشده­ ی دفاع مقدس فراهم بیاورد و به انکشاف معانی جدیدی  منتهی شود، اما آن چنان کلیت معنا را تحت عنوان اپیستمه­ ای خاص به ورطه­ ی نسبیت می­ کشاند که اساسا ارزش واقع­ن مایانه­ ی معنای دفاع مقدس را زیر سؤال می برد.

نمی­ توان در تأکید بر این واقعیت مهم که «مطالعات و تحقیقات جنگ برهه­ ای پیش ور دارد که ناگزیر به تصمیم­ گیری جدی است»، با دیدگاه هم­ داستان نبود، همچنان که نمی­ توان بخشی از این اهمیت این برهه­ ی تصمیم را در پاسخی ندانست که به این پرسش­ های همگن داده می­ شود:

وقتی از تاریخ فرهنگی جنگ حرف می­زنیم دقیقا از چه چیز حرف می­ زنیم؟ از مطالعات فرهنگی که یک سوژه­ ی جدید و بومی پیدا کرده است برای مطالعه یا از دفاع مقدس که یک بستر روش­ شناختی جدید پیدا کرده برای کشف معانی خود؟ به عبارت دیگر می­ خواهیم برای فهم بستر معنایی دفاع مقدس از علوم اجتماعی و مشخصا تاریخ فرهنگی استفاده کنیم یا می­خواهیم برای مطالعات فرهنگی سوژه­ای بومی بیابیم؟

مسئله­ی ما گشودن باب جدیدی از معنای دفاع مقدس با فهم تاریخ فرهنگی آن است یا طرح جنگ ایران و عراق به مثابه سوژه­ای جدید برای موج چهارم مطالعات فرهنگی در ایران؟

به دنبال بسط بومی مطالعات فرهنگی هستیم یا در پی بسط معنایی دفاع مقدس؟ و دیگر اینکه می­ خواهیم جنگ­ مان را موضوع بررسی علوم اجتماعی قرار دهیم یا می­ خواهیم آورده­ ی خاصی که دفاع مقدس برای معانی انسانی داشته را تبدیل به نظریه کنیم؟ چرا که اجمالا پذیرفته شده که میان معرفت شناسی و هستی شناسی دفاع مقدس و پست مدرنیسم به معنای عام آن تفاوت­ ها و اختلافاتی هست. (لااقل این همانی که نیست!)

اما کدام یک باید دیگری را از خود متأثر کند؟ مسئله این است.

***

کتاب «دیدگاه؛ پنج گفتار درباب تاریخ فرهنگی با نگاهی به جنگ ایران و عراق» – همان­ طور که یکی از مؤلفان آن پیش بینی کرده- از جمله کتاب­ هایی است که بحث و گفت­گوی بسیاری را پیرامون خود شکل خواهد داد و از پنج سو هدف پرسش و نقد قرار خواهد گرفت. (دیدگاه:۳۹) به طور دقیق متوجه نشدم این نقد از کدامین یک از این پنج­ سو ست. شاید نیاز باشد سویه­ ی دیگری نیز به منتقداندیدگاهافزوده شود: کسانی که ارزش کارهای متقدم و متأخر محققان دفتر ادبیات و هنر مقاومت رابسیارارج می­ نهند، شاید حتی بیشتر از خود محققان؛ و به محصول کار آن­ها به مثابه یک سنت دیگر وغیر رسمی هر چند در حال شدنِ علوم اجتماعی ایران می­ نگرند.


[۱]. این کتاب که در اصل گردآوری مقالات و نوشته­ های پیشین العطاس در این باره است در سال ۲۰۰۱ تحت عنوان

«Alternative Discourses in Asian Social Science: Responses to Euro centrism»

منتشر شده است. ترجمه­ ی آن در سال ۱۳۹۱ به همت دکتر محمود عبدالله­ زاده و تحت عنوان «گفتمان­ های جایگزین در علوم اجتماعی آسیایی» انجام گرفته و توسط پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی منتشر شده است.


 

http://ejtemaee.ir/1392/07/31947.html

 

پی نوشت:

معرفی کتاب

دیدگاه: پنج گفتار در باب تاریخ فرهنگی با نگاهی به جنگ عراق و ایران

مصاحبه ای با مولف کتاب

جمشیدی:بومی کردن علوم انسانی یک کنش شعور مندانه است/ جنگ هشت ساله آزمایشگاه علوم انسانی در ایران است

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۲ ، ۲۰:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - در حاشیه اولین سفر حسن روحانی به نیویروک و گفتگو با اوباما 

کدام قسمت این معادله مجهول است؟

 

چرا حسن روحانی این کار را کرد؟

 

در این مدت ما کمتر با تصویر واقعی حسن روحانی و نقش او در تاریخ جمهوری اسلامی مواجه بودیم. نخبگان و خواص مورد اعتماد حزب الله یا با خشم به او ناسزا گفته بودند (قبل از انتخابات) یا با خوش خیالی او را اصولگرا، معتدل و ... می خواندند(بعد از انتخابات)

کافی بود ورای این تکفیرها و تمجیدها عملکرد او را در دوران نمایندگی اش در مجلس، در زمان جنگ مطالعه و تحلیل می کردیم و مواضع فراکسیون غیررسمی موسوم به مجمع عقلا که حسن روحانی در آن نقش طراحی و راهبری داشت را مرور می کردیم. خصوصا درباره ادامه جنگ با نگاه امام در همان موقع مقایسه می کردیم. کافی بود از زبان وزیرخارجه اش در خاطراتش می خواندیم: که انقلاب دوم را تند روی می دانند، عدم رابطه با به تعبیر امام «حسنی نامبارک» را تند روی می دانند، و در قضیه حج خونین، تند روی طرف ایرانی را مقصر و مؤثر می دانند: «بیشتر تندروی ها از لانه جاسوسی گرفته تا قضیه مکه و ممانعت از روابط با مصر به دست جناح چپ صورت گرفته است»(آقای سفیر، ص 136) معلوم بود جناح راست در این دیپلماسی در پی پایان تندروی ها خواهد بود. چه چیز عجیبی رخ داده؟ اگر آقای هاشمی امروز و پس از سی سال از امام خاطره نقل می کنند که «وقتی خدمت امام(ره)رسیدم، به من فرمودند جام زهر آن روز برایم تلخ بود اما امروز برایم شیرین شده است چون ما کارمان را خوب انجام داده‌ایم»؛ اما آقای روحانی هم «آن روز»در مجمع عقلا در پی پایان جنگ بودند. پس چرا امروز خط انقلاب را خط پانصد و نود و هشت دوم ندانند؟

 

چرا اوباما این کار را کرد؟

 

این طرف معادله هم مجهول نیست. ما کشوری هستیم که ارزش پاسپورت­ هامان از زیمباوه هم کمتر است. شاخص فلاکت در کشور ما خیلی بالاست و ...؛ پس چرا رئیس جمهور ینگه­ی دنیا و ابرقدرت جهان به رئس جمهور ما پیشنهاد گفتگو می دهد و ایشان نمی پذیرند و بعد فقط تلفنی گفتگو می کنند. بعد هم بلافاصله پرزیدنت اوباما در کاخ سفید درباره آن صحبت کرده و می گوید: «قبل از آنکه درباره وضعیتمان در کنگره و لایحه بودجه سخن بگویم». باید از «فرصت مهم در سیاست­ خارجه آمریکا» سخن بگوید. بعد اشاره می­کند به چند دقیقه گفتگوی تلفنی با پرزیدنت روحانی و با حاتی توأم با ذوق زدگی می گوید« این اولین ارتباط بین رئیس جمهور ایران و آمریکا از سال ۱۹۷۹ بوده»

پاسخ روشن است: مسئله ای هست که برای اوباما حتی یک گفتگوی کوتاه، آن هم پس از رد یا لغو دیدار حضوری را توجیه می کند، و گرنه گفتگو با ایران در آمریکا حتی تابو هم نیست تا اوباما به دنبال شکستن آن باشد.

 واقعیتی که اوباما به دنبال شکستن آن است، چیز دیگری است.

قدرت دولت­ها در مقیاس بین المللی متکی به عوامل مختلفی است که نوعا در یک هماهنگی با هم قرار دارند. تولید ناخالص ملی و رشد اقتصادی، توان نظامی و مانند آن. اما در مورد ایران وضعیت قدری متفاومت است. جایگاه جهانی ما با کشورهایی که از نظر تولید ملی و توان نظامی و حتی جایگاه ژئوپلوتیک همتراز با ما فاصله زیادی دارد. و دقیقا همین این جایگاه است که رفتار اوباما را توجیه می کند. همین جایگاه است که نه فقط امنیت که هستی ما را را در جهان تأمین و تضمین می کند. و ما این جایگاه را با نیروی به دست آورده ایم که از اپوزیسون جهان بودن برای ما به دست آمده است. با همین نیروست که با هزینه هایی غیر قابل مقایسه با دیگر کشورها، در جهان پایگاه و جایگاه داریم. این گفتگوی تلفنی شاید چندین تحریم اخیر را در آینده لغو کند(و خواهیم دید که این گفتگو برای چنین کاری کافی نخواهد بود) اما نقدا برای آمریکا نقش زیادی بازی کرده در شکستن این جایگاه «ایران انقلابی». علاوه بر این آمریکایی ها فهمیده اند زبان زور جواب می دهد، محصول جنگ نکرده شان در سوریه را در نیویورک چیده اند. این تازه اول راه است.  

 

پس کدام قسمت این معادله مجهول است؟

به عنوان نمونه سال گذشته همین روزها بود که به خاطر مواضعش در آخرین سفر به نیویورک مود نقد جدی محافل اصولگرا قرار گرفت. متن سخنرانی ریس جمهور سابق و به عنوان نمونه سرمقاله حسین شریعتمداری پس از آن، و همچنین متن سخنان رئیس جمهور کنونی و سرمقاله حسین شریعتماداری پس از آن با یک جستجوی ساده در نت قابل مطالعه است. به هر حال ایشان در دوره ای نوسانات بازار ارز را به دولت منتسب کردند، که دولت می خواهد برای مذاکره با آمریکایی ها زمینه درست کرده و خرابی بازار را بهانه کند! مجهول راز این برخورد دوگانه است.

اصلا بیایید از گذشته حرف نزنیم. مجهول به روز رسید. مجهول رفتار مسمی به انقلابیونی است که روز قبل از مذاکره ی ایران و آمریکا پس از 1979 تا کنون، در مطلبی عجیب با عنوان«تحلیلی متفاوت از کنش رئیس جمهور در سازمان ملل متحد»سخنرانی رئیس جمهور در نیویورک را «سخنرانی روحانی؛ اظهاراتی در تراز رئیس‌جمهوری‌اسلامی ایران» می خوانند و می نویسد: «سخنرانی مقتدرانه و البته هوشمندانه آقای روحانی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، اوباما را که با مانور تعامل به میدان آمده بود خلع سلاح کرده است و این اتفاقی است که در این برهه جای تحلیل ویژه خواهد داشت.»

نقطه ی مجهول این معادله این جاست که کسانی که خود را طرفداران نظریه مقاومت و ایستادگی می خوانند به دیدار ظریف-کری هیچ اعتراضی نمی کنند و سخنان روحانی در سازمان ملل را می ستایند تازه بعد از خبر مذاکره تلفنی اوباما-روحانی است کهمطلبی انتقادی می نویسند«در حالیکه سخنان رئیس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل و عدم پذیرش ملاقات با باراک اوباما، رئیس جمهور امریکا، رفتار دیپلماتیک آقای روحانی در سفر به نیویورک را در چارچوب تاکتیک «نرمش قهرمانانه» به رفتاری معقول، هوشمندانه و مبتنی بر تامین منافع ملی مردم ایران تبدیل کرده بود، اینروند قابل قبولدر آخرین دقایق حضور روحانی در امریکا به روند معکوسی مبدل شد تا رئیس جمهور در اقدامی عجیب و بی فایده، با باراک اوباما رئیس جمهوری ایالات متحده امریکا، بصورت تلفنی گفت وگو کند.»

 اگر صالحی هم در جریان سفر قبلی احمدی نژاد به نیویورک با کری دیدار داشت، باز هم «روند قابل قبول» خوانده می شد؟

یعنی تا قبل از مذاکره تلفنی قابل قبول بود؟

قبول دارم که با تغییر شرایط و زمان، موضع انسان­ها هم تغییر می­مند اما آخر این قدر سریع؟؟؟

 

من از تفاوت برخوردهاشان با احمدی نژاد روحانی تعجب نمی کنم ،به هر حال آقایان هنوز هم که هنوزه احمدی نژاد را برزرگترین خطر می دانند لابد.

 

حرف من این است که آیا میان افراط و تکفیر روحانی قبل از انتخابات، و تفریط و تمجدی از او پس از انتخابات راه سومی وجود ندارد؟

قبول دارم باید به این دولت اجازه داد تا ایدهایش را عملی کند (این که دولت قبل نیست!).

اما نمی شود با زبانی محترمانه همین را توضیح داد که ما این روند دیپلماتیک را منتج به فایده نمی دانیم؟

***

گفته بود: «دوگانه سازش مقاوت نگرفت». و البته معلوم بود که چنین فحش بسیطی نمی گیرد.

بعد از انتخابات خواستند این طور کنند چون روحانی اهل سازش نبود، نگرفت! و اصلا اگر این مواضع اورا قبل از انتخابات می دانستیم، به او رای می دادیم!!! اما حالا روشن شده که در سوی سازش هیچ عیب نبود، سوی دیگر این دوگانه مشکل داشت. برخی اهل مقاومت نبودند. نه که اهل سازش باشند. بعید می دانم. اما با طراحی آنان که با شکم بر آمده در پی سازش بودند، دنبال «مسائل فرعی» بودند.

پ.ن:

نه این وبلاگ مخاطب چندانی دارد و نه قاعدتا این نوشته را کسی حوصله می کند بخواند. فقط نوشتم برای خودم و محاسبه ی نفس، که اگر فردا روزی من هم کنش رئیس جمهور روحانی را متفاوت تحلیل کردم! یادم باشد روزی چه نگاهی داشتم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۲۰:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - ده زیرا به «جلیلی چرا؟»

خلاصه ای  از ده زیرایی که «جلیلی چرا؟» خواهم گفت...

1.    1.زیرابا طبقه مرفه جدیدی که پس از انقلاب، از دل مسئولان نظام برآمده، هیچ نسبتی ندارد. بنابراین مبارزه اش با اشرافیت جدی است.

2.   2.زیرایک مؤمن واقعی به انقلاب اسلامی است، بنابراین در هیچ چارچوبی نمی گنجد: نه در چارچوب چپ – راست و نه در چارچوب اصلاح طلب – اصولگرا.

3.    3.زیرابه جای وعده های انتخاباتی در چارچوب محترمانه ی برنامه، بر اصلاح ساختار اجرایی تأکید می کند و این یعنی شناخت درستی از روح قانون اساسی درباره قوه مجریه دارد.(ن.ک به تبیین قانون اساسی از قوه مجریه)

4.   4.زیراهیچ یک از لابی ها و احزاب راست-اصولگرا حامی او نیست: از مؤتلفه و جامعه اسلامی مهندسین گرفته تا راست های تحول خواه مانند ایثارگران و رهپویان

5.    5.زیراشماری از سرشناس ترین اساتید و نخبگان در کمپین انتخاباتی او هستند، در عین حال باندِ اطرافیان ندارد.

6.      6.زیرارویکردش به دولت معتدلانه است و برخلاف برخی، مسائل را اصلی- فرعی می کند.

7.      7 .زیراباور عجیبی به مردم و آزادسازی ظرفیت ها دارد، جمهوری اسلامی را خاص دوران گذار نمی داند و عمیقا برای تحقق تکاملی مردمسالاری دینی تلاش می کند.

8.     8. زیراشاید به نظر عجیب برسد، اما یک دلیل روشن من برای رأی دادن به سعید جلیلی مطالبی است که پایگاه هایی مثل الف درباره او منتشر کرده اند. همه آن رکیک ترین توهین هایی که الف طی چهار سال و هشت سال اخیر به احمدی نژاد کرده بود، طی همین چهار هفته به سعید جلیلی کرده؛ دقت کنید موضوع این تخریب ها جلیلی بماهو جلیلی است، نه حتی جلیلی به عنوان گزینه دولت.

9.      9 .زیراحضور جلیلی بیشترین بحران هویت را برای راست های تحول خواه ایجاد کرده. تا رئیس ستاد قالیباف در انتخابات 84، در انتخابات 92 نیز به قالیباف برسد، چندین و چند چرخ زد. برخی از این چرخ های نتیجه «احساس تکلیف برای رئیس جمهور شدن» بود، اما عامل بخش مهمی از این قیقاج ها حضور سعید جلیلی بود. اگر حضور سعیدجلیلی در انتخابات این ها را این چنین در ذهن جماعت حزب الله رسوا می کند، پس رئیس جمهور شدنش چه می کند؟ عمیقا اعتقاد دارم این دو فرآیند به هم بستگی دارند: رسوایی راست های انقلابی شعار و رهایی حزب الله.

  10 .زیرای آخرکه مهم ترین دلیلم هم برای رأی به جلیلی است، عبارت است از بازگشت به خود و بازیابی هویت حزب الله. بخشی از این بازگشت هویتی در اثر پالایش همین گروه ها و لابی های راست – اصولگرا از ذهن و زبان حزب الله روی می دهد. حزب الله موتور محرکه انقلاب اسلامی است و اگر از بند احزاب رهایی یابد، انقلاب را به همه آرمان هایش می رساند. حزب الله مشتی ریشویِ متوهم که فکر می کنند عقل کل هستند اما در جزئی ترین مسئله ها چشم به دهان «برادران بزرگتر» دارند نیست. این سیاست زدگان و و «اصحاب مسئله های فرعی» هیچ جایگاهی در حرکت انقلاب ندارند. حزب الله همان نیرویی است که انقلاب اگر پیشرفت می خواهد، اگر عدالت می خواهد، و اگر هر آرمان دیگری دارد، اوست که موتور محرکه انقلاب است. حزب الله مثلا «جهاد سازندگی» است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۲ ، ۰۳:۲۶
مجتبی نامخواه
طبقه سه - دو مفهوم کلیدی برای فهم انتخابات :92


  «طبقه مرفه جدید» و «هویت حزب الله»

در این روزها، زیاد با این پرسش مواجه شده­ام که «چرا جلیلی؟» و سعی کردم کم و بیش به آن پاسخ بدهم. فکر می­کنم بتوانم مهم ترین جواب هایم را در چارچوب زیر جمع بندی کنم.

***

زیرا ابر مشکل ساختاری و ریشه­ای فرا روی پیشبرد انقلاب را شکل گیری یک اشرافیت و طبقه مرفه جدید از دل مسئولان نظام می دانم. این نه یک نقد سیاه نمایانه یا بدبینانه، که یک واقعیت تلخ سیطره یافته بر آینده ی انقلاب است. لازم است برای تشریح این پدیده استدلالی از بیانات رهبر انقلاب بیاورم. ایشان در اواسط دهه هفتاد می فرمایند:

«کسانى هستند که تلاش مى‏کنند و حقیقتاً در صدد این هستند که طبقه‏ى ممتازه‏ى‏ جدیدى در نظام جمهورى اسلامى به وجود آورند. به خاطر انتخاب ها و انتصاب ها و زرنگى‏ها و دست‏وپادارى‏ها و مشرف بودن بر مراکز ثروت، و از طریق نامشروعى که با زرنگى آن را یاد گرفته‏اند، به اموال عمومى دست بیندازند و یک طبقه‏اى جدید طبقه‏ى ممتازان و مرفّهان بى‏درد درست کنند. نظام اسلامى، با مرفّهان بى‏درد و معارض و مخل، آن‏طور برخورد سختى کرد؛ حال از درون شکم نظام اسلامى، یک طبقه‏ى مرفّه بى‏درد جدید طلوع کند! مگر این شدنى است؟! به فضل پروردگار، مخلصان انقلاب و اسلام نخواهند گذاشت که چنین انحراف‏هاى بزرگى به وجود آید.» (امام خامنه­ای 25/ 04/ 1376)

***

وقتی این روزها به رسانه های محافظه کاران که ذیل پوشش اصولگرایی به عنوان رسانه های انقلابی به حزب الله معرفی می شوند، نگاه می کنیم، می بینیم چگونه جناح دولت را با جناح دشمن اشتباه گرفته اند! گاه آن قدر زیاده روی می شود که رهبری هم زبان به نقد می گشایند و به جوانان متأثر از این رسانه ها می­فرمایند که مسائل را اصلی- فرعی کنید. حالا همین رسانه ها یا اسلاف دهه هفتادی شان را که نگاه کنی، به خوبی سکوت شان در برابر این «انحراف بزرگ» هویداست. این محافظه کاران حتی دولت های وقت را هم در چارچوب مسائل فرعی و دعواهای سیاسی نقد می کردند. باید گفت به دلایل مختلف از جمله تأثیرپذیری «مخلصان انقلاب» از فضای سیاسی- رسانه ای محافظه کاران، این ناشدنی روی داده و با غیبت حزب الله به مثابه نیروی اجتماعی مخلص و معطوف به انقلاب، از پهنه ی مسائل اصلی، نه تنها این طبقه شکل گرفته، بلکه به یک نیروی ارتجاعی و اجتماعی بزرگ و تأثیر گذار در برابر انقلاب بدل گشته است. به هر حال اگر خارج از هژمونی رسانه هایی که اغلب در اختیار یک درصد جامعه است بیاندیشیم، مسئله شکل گیری «طبقه ممتازه جدید» نه یک مسئله تاریخی و سیاسی، که یک مسئله کاملا اجتماعی است. در حالی که نظام مسئله شناختی محافظه کاران حتی در همان دوره و تاریخ هم این مسئله اصلی نبوده است. دقت کنیم شکل گیری یک طبقه اجتماعی فراتر از یک فساد اقتصادی و بهره گیری یک یا چند حزب است.

***

مسئله ی کلیدی در این جا این است که رئیس جمهور باید مطلوب من کسی است که نه تنها جز این طبقه نباشد، بلکه نسبت به روابط این طبقه نیز «بیرونی» باشد. واقعیت این است که اغلب کادرها و چهره های اصلی دو جناح عمده ی کشور به لحاظ سبک و سطح زندگی شان جز این طبقه محسوب می شوند. لزوما هم این طور نیست که «با زرنگی» و «طرق نامشروع» کسب منفعت خصوصی با امکان ناشی از قدرت عمومی را فرا گرفته باشند. عدم شکل گیری نهادهای نظارت عمومی، رانت های متعددی را فرا روی بی دست و پا ترین فرزندان و بستگان مسئولین قرار می دهد. اگر این چنین هم نباشد سکوت این نخبگان و خواص سیاسی در برابر شکل گیری و مداخلات این طبقه جدا جای سؤال دارد. چه رسد به این که بسیاری از این طبقه مرفه جدید در کمپین انتخاباتی این نامزدها باشند. البته این حد از مراودات با این طبقه جرم قضایی محسوب نمی شود و سلب مجوز فعالیت سیاسی نمی شود، اما بستر نوعی اشرافیت اسلامی می شود که خطر ان به مراتب از مفاسد اقتصادی بیشتر است.

***

این روزها «سابقه کلان اجرایی» مهم شمرده می شود. عموما ویژگی ای قلمداد می شود که فرد هر چه بیشتر داشته باشد بهتر است. اما به نظر می رسد این مولفه هم کف و هم سقف داشته باشد. کف آن همان یک حد قانونی است که شورای نگهبان تشخیص می دهد، اما سقف آن مبتنی بر این تحلیل یک حد اجتماعی و عبارت است از آن میزان از سابقه ی اجرایی که به خروج از سطح محرومین و حداکثر متوسط جامعه نشود، عبارت است از ان میزان سابقه اجرایی که به مراوده حتی در حد هم­سفره شدن با این طبقه مرفه جدید نیانجامد.(نامه امام علی(علیه السلام)به عثمان بن حنیف، نامه 45 نهج البلاغه) رئیس جمهوری می خواهیم که این اهالی طبقه ممتازه جدید را نشناسد و با آن ها هیچ مراوده ای نداشته باشد. سابقه ی اجرایی را سقفی است و این چنین نیست که هر چه بیشتر بهتر! اگر کسی از این سقف عبور کند، حتم دارم با این وضع فقدان نظارت عمومی، بر سر سفره ی طبقه مرفه جدید میهمان شده. سفره ای که بر بام سابقه اجرایی پهن شده است.

من به سعید جلیلی رأی می دهم چون او را بیرونی ترین و تنها گزینه بیرونی نسبت به مراودات این طبقه ممتازه ی جدید می دانم.

***

زیرا یکی از رنج هایی که در صحنه های سیاسی مربوط انقلاب وجود دارد، دوگانه های «جعلی» چپ- راست و اصولگرا- اصلاح طلب است. دوگانه هایی که در حقیقت صورت بندی سیاسی همین «طبقه مرفه جدید» هستند. این طبقه با این دوگانه های و «ادعا»ی اختلاف نظر بنیادین، به رقابت های آلاکلنگ­وار خود برای کسب قدرت، مشروعیت بخشیده و آن موجه جلوه می دهند. آن چه در این میان رنج آورترین است این است که این جریان ها در ادوار مختلف به نیروهای اجتماعی معطوف به انقلاب (حزب الله) می­باورانند که هویت و حضور اجتماعی شان را ذیل یکی از این جریان ها تعریف کنند. در دوره ی اخیر حزب الله با قرار گرفتن زیر سایه جناح موسوم به راست، همواره یک دنباله و جریان پیرو در جناح اصولگرایی محسوب می شد. دستور کاری که این جناح، همواره برای حزب الله تعریف می کرد، حرکت در سطح مسائل فرعی بوده و هست. به عنوان نمونه امام خمینی به عنوان بنیانگذار هویت معرفتی بسیج کارکرد این نهاد انقلاب را در اموری مانند مبارزه با تحجر و مقدس مآبی، مبارزه با پول پرستی و سرمایه داری، می دانند، یا امام خامنه ای برای بسیج مستضعفین به عنوان لشکر مخلص خدا کارکرد مبارزه با طبقه مرفه جدید را تعریف می کنند، اما در همان زمان محافظه کاران بسیج را «ظرفیت بومی توسعه» می دانند که حداکثر کارکرد آن در واکسیناسیون فلج اطفال، در درختکاری وو کویر زدایی و مانند آن است.

***

در حوزه نسبت حزب الله و دولت ها هم همواره پیشنهادها محافظه کارها به حزب الله نقد در چارچوب «مسائل فرعی» است. این در حالی است که هویت حزب الله و اساسا تفاوت حزب الله با مذهبی های غیر انقلابی، همین حرکت در مدار مسائل اصلی است.

***

در سال های موسوم به سازندگی، در شرایطی که جهت های بنیانی حرکت کشور در حال جابجایی و تغییر است نوک پیکان نقد حزب الله به سوی «دو چرخه سواری» یکی از بستگان قدرت است. در سال های دولت لیبرال مآب محمد خاتمی هم نقدهای حزب الله در چارچوب مسائل اصلی مطرح شده به وسیله رهبری انقلاب مانند عدالت خواهی، ساده زیستی، مبارزه با اشرافیت و فقر و فساد و تبعیض نیست. نقد های حزب الله در این دوره هم بیش از آن که در چارچوب طرح امت و امامت باشد، حول مسائل فرعی و دعواهای سیاسی و جناحی چپ و راست است. در دوره اخیر هم وضعیت مشابهی حاکم می شود.

***

دکتر جلیلی به رهایی حزب الله از بند سیاسیون و احزاب جناح راست و محافظه کاران موسوم به اصولگرا کمک کرده.اگر جلیلی و مشی بی توجهی مطلق او به احزاب نبود.احتمالا ما جوانان حزب اللهی مجبور بودیم مانند انتخابات های قبل ذیل برخی احزاب به یک گزینه برسیم. یا لااقل با برخی از این جماعت سیاست باز و انتخابات باز در کمپین انتخاباتی یک نامزد، هم سفره شویم. اما حالا ما نامزدیم داریم که هیچ حزب و دسته و گروهی برای ثبت نامش «بفرما» نگفته و جز جماعتی از جوانان حزب اللهی دعوت کننده ای نداشته است.

حضور سعید جلیلی برای ما امکان حضور سیاسی مستقل را فراهم آوردهو اکنون به خوبی می بینیم که چه انرژی های فراوانی در این برزخ رهایی از بند احزاب برای ما فراهم شده. نامزدی که جز مردم حامی ای ندارد طی این یکی دو هفته، در مقایسه با ماه های مبارزه تبلیغاتی نامزدهای راست سنتی و راست تحول یافته رأیِ قابل توجهی دارد.

در این نقطه ی امید روشنی وجود دارد و آن اینکه این حضور مستقل حزب الله طلیعه و نقطه ی رهایی باشد برای بازیابی هویت جدید و مستقل حزب الله. برای این که نظام مسئله شناسی حزب الله مستقل از احزاب و خارج از دوگانه ی غلط اصولگرا- اصلاح طلب، در چارچوب نظام امت و امامت شکل بگیرد.

پ.ن:

مطلب دیگری هم در این باب داشته ام:
 ده زیرا به «جلیلی چرا؟»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - انتخابات از جنس انقلاب اسلامی 2

انتخابات از جنس انقلاب اسلامی

ضرورت تدارک پاسخی از منظر تفکر انقلاب اسلامی به پرسش «انتخابات چیست؟»

«انتخابات چیست؟» پاسخ به این پرسش نقش به سزایی در تعیین الگوی کنش در این حوزه دارد. رفتار کنش­گران عرصه ­ی انتخابات تابع مستقیمی است از تعریفی که از این حوزه دارند. ممکن است این تعریف و نگرش به مقوله­ ی انتخابات چندان هم خودآگاهانه نباشد. به این معنا که یک کنش­گر فعال در عرصه­ ی انتخابات پیش از آ­ن­که وارد این عرصه شود، مدل رفتاری خود در انتخابات را براساس تعریف خود از انتخابات طراحی نکند، اما به هر حال هر پاسخی که به طور ضمنی و ناخود آگاهاه یا صریح و اندیش­ ورزانه به پرسش «انتخابات چیست؟» داده شود، تأثیر به سزایی خواهد داشت در پاسخی که به «چه باید کرد؟» داده خواهد شد. مسئله کلیدی در این­جا این است که حزب الله به عنوان موتور محرکه­ ی انقلاب اسلامی، انتخابات را در پرتو انقلاب اسلامی نمی­ بیند، بلکه عمدتا در سطح نخبگانیِ خود بدون اندیشه­ ورزی پیرامون انتخابات، وارد کنش در این عرصه می­شود. حزب الله اغلب انتخابات را از دریچه­ ی احزاب و فعالان لابی­ های سیاسی می­ بیند. امروز نگاه غالب به انتخابات نگاهی است که به وسیله «قبائل سیاسی» طرح و بازنشر شده است. از این منظر انتخابات به فرد منتخب تقلیل یافته و انتخابات تنها فرصتی است برای کسب یا حفظ قدرت، نه فرصتی برای انقلاب اسلامی. از این رو کنش انتخاباتی حزب الله به تبلیغ یک گزینه محدود می­ شود. این نحوه ورود به انتخابات درست همان کاری است که احزاب سیاسی خلق­ الساعه یا ریشه­ دار در ایران انجام می­ دهند. حداکثر تفاوت بر می­ گردد که آن احزاب برای رأی آوری ممکن است دست به هر کاری بزنند، اما حزب الله و نیروی اجتماعی انقلاب نه. که البته این «نه» هم جای تأمل دارد و نمی توان با قاطعیت گفت. چرا که مثلا تا همین اواخر و حتی همین حالا بسیاری از احزاب جناح موسوم به راست این باور را در نیروهای اجتماعی انقلاب نهادینه کرده بودند که رأی آوردن و پیروزی و حفظ نظام تکلیف است و برای این منظور باید فرد اصلح را کنار گذاشت و به وسیله­ ی صالح مقبول آن را دفع کرد؟

بنابراین یک گام مهم در انتخابات این است که ما نگاه مان به انتخابان تغییر کند. انتخابات را از دریچه ی انقلاب اسلامی ببینیم نه از منظر فعالان سیاست و قدرت. اما مختصات نگاه به انتخابات از منظر انقلاب اسلامی چیست؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - درآمدی بر تاریخ عقلانیتِ پیشرفت در جمهوری اسلامی(8)؛


مصاف امروز با تکنوکراسی


پرهیز از ساده‌انگاری مصاف با تکنوکرات‌ها

بازگشت تکنوکراتیسم واقعاً «مسئله» است. همه‌ی پسرفت انقلاب پشت لبخند تکنوکرات‌‌هاست. مصاف با تکنوکرات‌‌ها جدی است، اما این چنین نیست که این مصاف صورتی بسیط و ساده داشته باشد. مثلاً به این صورت نیست که کسی بگوید «من تکنوکرات هستم» و در پاسخ مقداری استدلال‌های شبه‌کلامی بشنود که «عقل دینی بهتر از عقل ابزاری است» و بعد هم خیالمان راحت باشد که پس مسئله‌ی تکنوکراتیسم و خطر بازگشت تکنوکرات‌ها با این گونه روشنگری‌ها حل شد!

اساساً تکنوکرات‌ها برای بازگشت منتظر انتخابات نمی‌مانند. آن‌‌ها برای بسط منش سیاسی‌اجتماعی خود، منتظر اجازه‌ی مردم نمی‌مانند. نزاع با آن‌ها نیز صورت بسیط و ساده‌‌ای ندارد.اما آن‌ ‌قدر هست که در این مصاف، عامل تعیین‌کننده‌‌ی صحنه تکنوکرات‌‌ها نیستند، نیروهای انقلاب‌‌اند.هر چه نیروهای انقلاب به وسط میدان اصلی و سازندگی جهادی نزدیک‌‌تر باشند، شیشه‌‌ی عمر عقلانیت تکنوکرات بیشتر ترک خواهد ‌‌خورد. این مقابله یک فرآیند مستمر است و محدود به دوره‌ی انتخابات نیست.

 

مصاف با تکنوکرات‌‌ها جدی است، اما این چنین نیست که صورتی بسیط و ساده داشته باشد. مثلاً به این صورت نیست که کسی بگوید «من تکنوکرات هستم» و در پاسخ مقداری استدلال‌های شبه‌کلامی بشنود که «عقل دینی بهتر از عقل ابزاری است» و بعد هم خیالمان راحت باشد که پس مسئله‌ی تکنوکراتیسم و خطر بازگشت تکنوکرات‌ها با این گونه روشنگری‌ها حل شد!

 

مصاف امروز با تکنوکراتیسم: پرسش از عقلانیت برنامه‌ها

اگر کسی از این جماعت انبوه کاندیدا‌ها می‌‌خواهد حرفی از پیشرفت و سازندگی بزند، حرفی نیست. قبل از اینکه برنامه‌‌اش را برای پیشرفت ارائه کند، از عقلانیت حاکم بر برنامه‌‌اش حرف بزند. البته لازم نیست و نبایستی حرف‌‌های کلی و معرفتی مطرح کرد؛ چرا که کسی نیست که در آن سطح، از عقل دینی و عقلانیت انقلاب اسلامی دفاع نکند؛ بلکه می‌‌بایست در بستر تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی و از مصاف این دو عقلانیت، با هم سخن بگوید. چقدر خوب است که همه‌ی نامزدها برنامه‌‌هایشان را ارائه کنند، اما نباید کسی ‌انتظار داشته باشد دیگران مشغول جزئیات برنامه‌اش شوند و از عقلانیت برنامه‌‌هایش نپرسند. کسی نمی‌‌تواند عقلانیت برنامه‌‌ها را ‌پشت سر جزئیات برنامه‌ها مخفی کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۳۰
مجتبی نامخواه
طبقه سه - درآمدی بر تاریخ عقلانیتِ پیشرفت در جمهوری اسلامی(3)؛


فلسفه‌‌ی نهادهای انقلاب اسلامی

 
اینکه ماهیت نهادهای انقلاب دقیقاً چیست، پرسشی است که نباید انتظار داشت به سادگی پاسخ آن روشن شود، چرا که نهادهای انقلاب هم مانند خود انقلاب، یک پدیده‌‌ی استثنائی هستند: «بعد از انقلاب یک گروه‌‌هایی پیدا شدند و یک جمعیت‌‌هایی که نظیر این‌‌ها در تاریخ گمان ندارم سابقه داشته باشد.»(ج 17، ص 428)
اما همین قدر باید دانست که تشکیل نهادهای انقلاب، حل پارادوکسیکالیته‌‌ی نهضت و نظام، از طریق «تبدیل جهاد به نهاد» است. این نهادها همگی در چارچوبه‌‌ی امت و امامت تشکیل می‌‌شوند. به این صورت که ابتدا امام خطوط کلی انقلاب را در دوره‌‌ها و حوزه‌‌های مختلف مطرح ‌می‌‌کنند، مثلاً سازندگی و بعد از مردم می‌‌خواهند که در این حوزه‌‌ها وارد میدان جهاد شوند. سپس به وسیله‌‌ی جمعی از انسان‌‌های انقلاب، در راستای این خطوط، طرحی برای سازمان‌دهی نیروی اجتماعی انقلاب تدوین می‌‌شود و این طرح به عنوان اعلام آمادگی به امام (رحمت الله علیه) ‌ارائه می‌‌شود و امام هم که آمادگی عمومی برای جهاد در آن حوزه را می‌بینند، پیام و فرمان تشکیل عمومی یک نهاد انقلابی برای شکل‌دهی به جبهه‌ی مبارزات انقلاب در آن حوزه را می‌دهند. نهادهای انقلاب یکی پس از دیگری ایجاد می‌شوند: جهاد سازندگی، سپاه پاسداران، بنیاد مستضعفان، کمیته‌ی امداد، بسیج مستضعفین، بنیاد مسکن، بنیاد شهید، بنیاد 15 خرداد، نهضت سوادآموزی، دادگاه‌‌های انقلاب و ده‌‌ها نهاد دیگر.
 
شاید برای مخاطب امروز اهمیت این نهادها چندان روشن نباشد؛ چرا که این اهمیت را با کارکرد و کارآمدی امروز این نهادها قیاس می‌‌کند (در حالی که در ادامه توضیح داده خواهد شد که این وضع حاصل مواجهه‌ی دوم تکنوکرات‌‌ها با نهادهای انقلاب است)؛ اما آیا می‌‌توان سال‌‌های جنگ را بدون سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تصور کرد؟ آیا می‌‌توان تاریخ انقلاب را بدون بسیج نوشت و تصور کرد؟ باقی نهادهای انقلاب هم در حوزه‌ی کاری خودشان کم‌وبیش چنین کارکردی داشته‌‌اند. نهضت امام خمینی (رحمت الله علیه) در نهادهای انقلاب تداوم پیدا می‌‌کند و مردم با سازمان و سامانی که در این نهادها می‌‌یابند، همچنان در مسیر مبارزه باقی‌‌ می‌‌مانند.
این مطلب در برهان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۳۰
مجتبی نامخواه