طبقه سه

ارزیابی‌های شتاب زده یک طلبه

طبقه سه

ارزیابی‌های شتاب زده یک طلبه

طبقه سه

بسم الله
دوست می داشتم این وبلاگ
- این پنجره ی سرد و بی روح - جز یک صفحه نمی داشت
و در آن صفحه جز یک سطر نمی بود
و بر آن سطر جز یک کلمه نمی نشست
و آن کلمه "خمینی" بود و دگر هیچ نبود...
×××
آن هایی که همراه پیغمبر بودند و دعوت پیغمبر را قبول کردند همین مردم "طبقه سه" بود، همین فقرا ؛
صحیفه امام ج8 ص 293

*وقتی کسانی پیدا می­‌شوند که به راحتی و به سادگی قانون اساسی را نفی می­‌کنند؛ آن هم نه یک اصل و دو اصل آن بلکه کلیت آن را نفی می­‌کنند؛ انسان می­‌ماند چه بگوید؟ وقتی قانون اساسی هم اعتبار نداشته باشد، چه چیزی می­‌ماند که مانع از هم گسیختگی «ایران» شود؟
می‌گویند «در قانون اساسی ایران مواردی چون بیمه، اشتغال، مسکن، مقابله با غرب و عدالت تاکید شده است که همه اینها موارد مورد نظر سوسیالیست­‌ها می­‌باشد. این نشان می­‌دهد که در تاریخ معاصر ایران جریان کاملا سوسیالیستی در اندیشه و سیاست­‌گذاری حاکم بوده است. به تعبیر بنده این مسئله مانند یک سیاه چاله است که متفکران و سیاست­‌مداران ما در آن غرق شده­‌اند.» سوال این جاست که با این نگاه قانون اساسی چه ارزشی دارد و چه راهی می ماند جز عبور از قانون اساسی؟

*این نفی­ و استبعادی که راست­‌گرایان نسبت به اصل و اساس قانون دارند، برای مایی که عاقبت عبورِ چپ­‌گرایانه از قانون را دیده‌ایم، هرج و مرج  و تروریسمِ حاصل از این عبور را دیده­‌ایم، خیلی هراس برانگیز است.

*قرار نیست و امکان آن نیست که سرمایه­‌داری ایرانی مثل مارکسیسم ایرانی، سازمان مجاهدین خلق درست کند یا مثل سرمایه­‌داری جهانی، داعش بیافریند؛ اما آیا امکان ترورسیم اقتصادی هم منتفی است؟ آیا کسانی که زیر چرخ­‌های بانک­‌های «خصوصی» و ربای نظام­‌مند جاری در نظام بانکی له می­‌شوند؛ زیر بار خصوصی­‌سازی آلومینیوم المهدی کمر خم می­‌کنند؛ به خاطر شرایطی که کارآفرینان محترم ایجاد می­کنند زیر خروارها خاک در معدن یورت دفن می­‌شوند و به خاطر اعتراض به کارآفرینان محترم در آق­‌دره، کمر به شلاق می­‌سپارند کمتر از قربانیان ترور هستند؟ آیا قربانیان «تروریسم کاپیتالیسم» کمتر از قربانیان «تروریسم مارکسیسم» هستند؟
متن کامل در ادامه مطلب

* مطلب منتشر شده در یک مناظره مکتوب؛ مجله خردنامه همشهری، شماره 179، مرداد 1396
دو مطلب مرتبط:

*سکولاریزاسیون از مسیر کاپیتالیزاسیون

*بازتولید «اسلام سرمایه‌داری» در ایران امروز؛ تعاطی «منورالفکری محافظه‌کار» و«محافظه‌کاری سنت‌زده»


 



تروریسم مارکسیسم، تروریسم کاپیتالیسم

اگر چه گفتگو در میدان علم، از گفتگو درباره یک سخنرانیِ یک شخص در یک نشست  شروع نمی شود، اما این نشست، این قبیل نشست­‌ها و این مباحثاتی که فی­‌المثل هر از چند گاهی میان امثال آقایان «اباذری» و «غنی نژاد» در جریان است، نشانه و نمایانگر خوبی است از وضعیت تفکر و علوم اجتماعی امروز ما. برای توضیح این وضعیت لازم است کمی به عقب برگردیم.

علوم اجتماعی به معنا مدرن خود وقتی وارد جهان فکری- اجتماعی ما در ایران شد که ما در اوج گسستِ از خود و سنت بودیم. فرض کنید حدود صد سال قبل. کمتر از صد سال از انتشار سیر حکمت در اروپا یا از آغاز تدریس «سوسیولوژی» توسط دکتر صدیقی می گذرد و در تمام این مدت علوم اجتماعی ما در ایران ذیل جریان­‌های فکری جهانی بوده است و مسئله­‌ها و دوگانگی­‌های آن­‌ها و آن­‌جا را بازتاب می­‌داده است.

این قصه، قصه­‌ی نزاع منورالفکرانی است که دل در گرو سنت لیبرال-سرمایه­‌داری داشتند با روشنفکرانی که سنت سوسیالیستی- مارکسیستی را می­‌پسندیدند. هر دو با تمام اختلافات­‌شان در یک نقطه مشترک بوده و هستند که قصه­‌ی مناسبات­‌شان را در قامت قصه­‌ی دیو و دلبر روایت کنند. طبیعی هم هست؛ دلیل آن این است که بخشی از ماجرا به این بر می­‌گردد که ما با دو جریان از «تفکر» مواجه نبوده­‌ایم، با دو جریان از «علائق» مواجه بوده و هستیم. هر کدام از این دو جریان در دوره­ای دست برتر را در فضای عمومی داشتند و از کوچک‌ترین فرصت­‌های سخنرانی و غیره که در اختیارشان قرار بگیرد، برای دیو نشان دادن طرف مقابل و دلبر نشان دادن جریانی که به آن تعلق خاطر دارند استفاده می­‌کنند.

بنابراین همه­‌ی ماهیت این قبیل نزاع­‌ها به «تفکر» بر نمی­‌گردد، بخش عمده­‌ای از آن به «ترجمه» باز می­‌گردد و به تعلق خاطری که مترجمان این اندیشه­‌ها در صد سال اخیر داشته­‌اند. اما درباره بخش فکری ماجرا به نظر بنده احتمالا بازمی‌گردد به گذاری که در سطح همین تفکر- ترجمه داریم تجربه می­‌کنیم و آن گذار تجدد ایرانی از تفسیر چپ از هگل به تفسیر راست از آن است. اجمالاً زمینه­‌ها وجودی و تاریخی این گذار روشن است. اگر پنجاه سال قبل با هم گفتگو می­کردیم احتمالا مهم­‌ترین حرف­‌های ما پیرامون تفکرات(ترجمه­‌ها)ی روشنفکران چپ بود. تفکراتی که از یک تفسیر چپ­‌گرایانه از هگل ناشی می­‌شد. امروز که چپ­‌گرایی از رونق افتاده، کوشش­‌ها برای ارائه تفسیر راست از هگل در جریان است.

این را به این جهت عرض کرده و می­‌کنم که بحث ایرانشهری و امثال آن به عنوان بحث «علمی» مطرح شده و احیاناً به فردوسی و میراث ادبی ما ارتباط داده شده بود، را تجزیه و تحلیل کنیم. در واقع می­خواهم بگویم ایرانِ مطرح شده در این قبیل مباحث موسوم به ایرانشهری، همان آلمانِ هگل است. اگر دیروز روشنفکرانی ایران و مسائل ایران و خودتاریخی و اجتماعی­‌شان را از موضع هگل چپ تحلیل می­‌کردند؛ امروز با منورالفکرانی مواجهیم که ما و مسائل­‌مان را از موضع هگل راست تحلیل می‌­کنند و این دو تحلیل به یک میزان با واقعیتِ جاری در جامعه بی­‌ارتباط است؛ چیزی عوض نشده است. «ایرانشهری»ای که از خوانش راست­گرایانه از هگل به دست می‌­آید درست مانند «جهانشهری»(جها‌ن‌وطنی) که از تفسیر چپ از هگل به دست می­‌آمد، بنیادش بر آب است. در این میان تنها نگرانی این است که سرنوشت تراژدیکی که روشنفکران چپ­گرا برای ما رقم زدند، امروز و به دست منورالفکران راست­گرا هم رقم بخورد. حالا بماند این که بسیاری از منورالفکران امروزین، همان روشنفکران چپ­‌گرای دیروز هستند؛ مروجان تفکر موسوم به ایران­شهری تا دیروز شارح «آلتوسر» بودند. این که ما حافظه تاریخی­مان در زمینه تاریخ تفکر ضعیف است دلیل نمی­‌شود که کسانی گمان کنند تاریخِ تفکر خوانده و دانسته نمی­‌شود.

مسئله‌ی دیگری که بررسی این قبیل مباحثات و گفتگوها را دشوار می­‌کند پیوند این مباحث با عرصه­‌ی قدرت و سیاست است. شما یک مصاحبه­‌ای از یک استاد دانشگاه را به بنده ارائه دادید که در آن این چنین استدلال شده بود: «بیان می­شود که این دولت لیبرال است؛ اگر این­‌طور است پس چرا هزینه نشریه ترجمان که اندیشه چپ دارد پرداخت می­‌کند.». البته این احتمال وجود دارد که در این استدلال وجوهی وجود داشته باشد که بنده متوجه نشده‌­ام اما این «حد» استدلال­ در یک گفتگوی علمی کمی عجیب نیست؟

بنابراین باید بگوییم نه فقط این بحث­ها با حوزه سیاست و مشخصا قدرت پیوند دارد بلکه زیر سایه­‌ی سیاست جریان دارد. ذیل این تفوق و سیطره سیاست است که استدلال­‌های شخصیت­‌ها اهل علم و دانش این چنین سقف کوتاهی پیدا می­‌کند. نمی­‌خواهم استدلال کننده را تخطئه کنم. وقتی اهالی معرفت مسئولیت خود را این بدانند که به ارباب قدرت سرویس بدهند مجبورند چنین استدلال­‌هایی را مطرح کنند. در واقع ضعف این قبیل استدلال­‌ها به استدلال­‌کننده ارتباطی ندارد، وقتی سقف اندیشه بر ستونی از سیاست­‌زدگی بنا شده باشد، بلندایی بیشتر از این ندارد.

مسئله­‌ی دیگری که می­‌خواهم در حد گشودن بحث به آن تذکر بدهم شباهت نوع استدلال­‌ها و فضاسازی­‌هایی است که دیروز روشنفکران چپ­‌گرا داشتند و امروز منورالفکران راست­‌گرا دارند. فرض کنیم الآن 50 سال قبل است و در حال گفتگو با یک رفیق مارکسیست هستیم. فارغ از موضوع مورد گفتگو، او و گفتگو با او را شخصی می­‌یابیم که چند خصلت روش­‌شناختی ثابت دارد: دائماً تکرار می­کند که مارکسیسم «علمی» است (بر خلاف مذهبی­‌ها که ایده­‌آلیست و مرتجع هستند). بر این تأکید می­‌کند این که مارکسیسم و حرف­‌هایی مثل نزاع طبقاتی مبتنی بر روابط تولیدی، «ایده» نیستند، بلکه «واقعیت» محض هستند. تصور و تأکید می‌کند که همه جای جهانِ فکری جامعه ما را بورژوازی و سرمایه­‌داری گرفته است و هر چه هست سرمایه­‌داری است و هم‌اوست که مذهب را وضع و نشر می­‌دهد. اینکه هیچ وقت در جامعه ما و جوامع دیگر اندیشه چپ در وجه ناب آن حاکم نبوده و همه­‌ی هست­‌های تاریخی و کنونی ما به سرمایه­‌داری باز می­‌گردد.

حالا به 50 سال بعد بیاییم؛ همین استدلال­‌ها را در حمایت از اندیشه لیبرالیستی می­‌شنویم: این­که در همان مصاحبه­‌ای که در اختیار بنده قرار دادید گفته می­‌شود لیبرالیسم و حرف­های افرادی همچون آقای غنی­‌نژاد یا دیگر ایدئولوگ­‌های این جریان، «علمی» هستند، بازسازی همان استدلال است که می­گفت «مارکسیسم علم مبارزه است». آن­ها می­‌گفتند مارکسیسم علم «نهضت» و مبارزه است و این­ها می­گویند کاپیتالیسم علم «نظام» و اداره­‌ی آن است. جالب این­جاست اگر همان 50 سال قبل با همین آقای غنی­‌نژاد صحبت می­‌کردید با شور تمام برای­‌تان توضیح می­داد که مارکسیسم کاملاً «علمی» است. یعنی مشخصاً خود جناب غنی­‌نژاد یک چپِ سابق است که حالا با افول ستاره بخت چپ­‌گرایی یک لیبرال دو آتشه شده است. دیگر افرادِ «علمی» این روزها هم همین هستند!

دقت داشته باشیم این­که یک استاد دانشگاه از موضع و از جایگاه فکری خود این چنین استدلال کند « لبیرالیسم اصلا یک مکتب نیستند و جز واقعیات محسوب می­شوند. یک مثال واضح این است­‌ که روز سفید است و سیاه نیست و نمی­توان از این مطلب دو قرائت را استنباط نمود»، تعجب برانگیز است. همان تعجبی که 50 سال قبل و در گفتگو با یک مارکسیست به انسان دست می­‌داد؛ وقتی که فی­‌المثل استدلال می­‌کرد دین افیون توده­‌هاست و این یک واقعیت است مثل این که روز سفید است و سیاه نیست! یا این­که همه­ چیز را به دیوی به نام سوسیالیسم نسبت می­دهند و می­گویند «مشکلاتی چون بیکاری، وضع محیط زیست، ارتباط ما با دنیا و علم و هرآنچه در ایران مشاهده می‌­کنیم نشان دهنده آن است که تفکر سوسیالیستی حاکم بوده»؛ نه این که بخواهم بگویم تفکر چپ دیو نیست، نه عرض بنده این است که از دیو بودن سوسیالیسم، دلبر بودن لیبرالیسم و در واقع کاپیتالیسم را نتیجه نگیریم. یا این دیدگاه که دن­‌کیشوت­‌وار در همه­‌جا به دنبال ردی از هیولای سوسیالیسم باشیم: « در مجموع همه آنچه در ایران دیده می­‌شود تفکرات سوسیالیستی است و اصلا لیبرالیستی نیست». این­‌ها بازسازی همان پیش­‌فرض­‌های روش­‌شناختی در ترویج اندیشه­‌های مارکسیستی است.

این شباهت­‌های روش­‌شناختی میان منورالفکران راست­‌گرا امروزی با روشنفکران چپ­‌گرای دیروزی به خودیِ خود چیزی عجیبی نیست. به هر حال هر دو جریان از علاقه به ترجمه­‌ی بخشی از تجدد ناشی شده است؛ یا به این تعبیری که عرض شد از دو تفسیر از هگل. اصولاً بخشی از این شباهت­‌ها به این دلیل است که این پا به سن گذاشته­‌های منورالفکر و غرب­گرای امروز، همان جوانانِ پرشور و روشنفکرِ و شرق­‌زده‌ی دیروز هستند که به هر دلیل از پهلوی راست به پهلو چپ غلطیده­‌اند که مثال زدم.

چندان مهم نیست که به کدام پهلو می­‌خوابند، مهم این است که خواب هستند و مهم­تر این است که در خواب راه می­‌روند! وقتی یک نفر به این نتیجه برسد که اندیشه من عین واقعیت و سفیدی روز است و جز من هر چه هست هیولای چپ و سیاهی شب است؛ حرف­‌های من علمی و غیرِ آن مزخرفات ایدئولوژیکی است که «ناخواسته جزئی از فرهنگ ما شده» است؛ آن وقت می­‌توانیم بگوییم زمینه­‌های «راه رفتن در خواب» فراهم شده است. فرصت تفصیل نیست اما سربسته بگویم، راه رفتن در خواب یا خوابگردی روشنفکرانِ چپ حدود­ 17 هزار نفر از مردم کوچه و بازار را  به کشتن داد، خواب­گردی تفکرات کاپیتالیستی چند نفر را زیر چرخ­های توسعه له خواهد کرد؟

قرار نیست و امکان آن نیست که سرمایه­‌داری ایرانی مثل مارکسیسم ایرانی، سازمان مجاهدین خلق درست کند یا مثل سرمایه­‌داری جهانی، داعش بیافریند؛ اما آیا امکان ترورسیم اقتصادی هم منتفی است؟ آیا کسانی که زیر چرخ­‌های بانک­‌های «خصوصی» و ربای نظام­‌مند جاری در نظام بانکی له می­‌شوند؛ زیر بار خصوصی­‌سازی آلومینیوم المهدی کمر خم می­‌کنند؛ به خاطر شرایطی که کارآفرینان محترم ایجاد می­کنند زیر خروارها خاک در معدن یورت دفن می­‌شوند و به خاطر اعتراض به کارآفرینان محترم در آق­‌دره، کمر به شلاق می­‌سپارند کمتر از قربانیان ترور هستند؟ آیا قربانیان «تروریسم کاپیتالیسم» کمتر از قربانیان «تروریسم مارکسیسم» هستند؟

واقعا نمی­‌خواهم این حرف­‌ها را با این حد از نگرانی و هشدار مطرح کنم اما وقتی کسانی پیدا می­‌شوند که به راحتی و به سادگی قانون اساسی را نفی می­‌کنند؛ آن هم نه یک اصل و دو اصل آن بلکه کلیت آن را نفی می­‌کنند؛ انسان می­‌ماند چه بگوید؟ وقتی قانون اساسی هم اعتبار نداشته باشد، چه چیزی می­‌ماند که مانع از هم گسیختگی همان «ایران» شود؟ دقت بفرمایید در مصاحبه­‌ای که در اختیار بنده قرار دادید، استاد محترمی این چنین استدلال می­‌کند: «در قانون اساسی ایران مواردی چون بیمه، اشتغال، مسکن، مقابله با غرب و عدالت تاکید شده است که همه اینها موارد مورد نظر سوسیالیست­‌ها می­‌باشد. این نشان می­‌دهد که در تاریخ معاصر ایران جریان کاملا سوسیالیستی در اندیشه و سیاست­‌گذاری حاکم بوده است. به تعبیر بنده این مسئله مانند یک سیاه چاله است که متفکران و سیاست­‌مداران ما در آن غرق شده­‌اند.» سوال این جاست که با این نگاه قانون اساسی چه ارزشی دارد و چه راهی می ماند جز عبور از قانون اساسی؟

بنده حتی خوانده و دیده­‌ام که دوز دن­‌کیشوتیسم برخی حضرات که بالا می­‌رود، قصه می­‌سازند که فلان اصل قانون اساسی اساساً محصول فریب­‌کاری یک کلیمیِ توده­ای بوده! این نفی­ و استبعادی که راست­‌گرایان نسبت به اصل و اساس قانون دارند، برای مایی که عاقبت عبورِ چپ­‌گرایانه از قانون را دیده‌ایم، هرج و مرج  و تروریسمِ حاصل از این عبور را دیده­‌ایم، خیلی هراس برانگیز است.

مسئله دیگری که به اختصار و در پایان لازم است خاطر نشان شوم، نسبت این جریان با هرم قدرت است. ببنید موقعیت روشنفکری چپ اصولاً در حوزه عمومی تعریف می­‌شد، خروجی روشنفکری چپ یک انسانِ «بر نظام» بود که همواره مبارزه می­‌کند. منورالفکری راست­‌گرا اما این چنین نیست. از فروغی که ذکاءالملک بود تا دیگر نسل­‌های منوالفکری، میان کاپیتالیسم و لیبرالیسم با قدرت، با مُلک و امر ملوکانه پیوند وثیقی وجود داشته که از طریق تکنوکرات­‌ها و بروکرات­‌ها برقرار می­‌شده است. اگر مسئولیت بردن جامعه به سمت کمونیسم نهایی با پرولتاریا و طبقه کارگر است، مسئولیت کاپیتالیزاسیون جامعه بر دوش تکنوکرات­‌ها و بروکرات­‌هاست. بنابراین بهتر است به جای صحبت کردن از مبانی فکری این جریان، کمی به واقعیت صحنه نگاه کنیم. واقعیت صحنه چیست؟

واقعیت صحنه این است که به دلایلی که جای بحث دارد، و از مهم­‌ترین آن عدم شکل­‌گیری اهرم­‌های کنترلی در نظم مدنیِ نوپایِ پس از انقلاب است، افرادی به واسطه­‌ی باجناق بودن و روابط رفاقتی با مسئولان ارشد نظام امکان رشد در هرم قدرت را پیدا کرده­‌اند. از آن­جا که آن مسئولان ارشد، همواره ارشد و صاحب نفوذ هستند، این حضور در سطوح بالای نظام مداوم می­‌شود و افرادی پیدا می­‌شوند که بیشتر از نیمی از عمر انقلاب را سابقه وزارت دارند! به جز ریاست جمهوری، وزارت عالی­ترین مقام یک تکنوکرات است که وقتی سال­‌های متمادی تکرار و انباشت شود زمینه­‌ی خوبی برای ثروت هم فراهم می­‌آورد. کسانی که با پیروزی انقلاب جوانان پرشور و صادق و انقلابی­‌ای بودند پس از چندی در این مسیر به وزارت و ثروت می­‌رسند و در این هنگام برای حفظ وضع موجود دو کار عمده انجام می­‌دهند: یکی این­که مسیر رسیدن دیگر جوانان پرشور و صادق به وزارت و امثالهم را حتی در سطوح خیلی پایین­‌تر مسدود کنند که مزاحم­‌شان نشوند؛ کاری می­‌کنند که قدرت در دست همان امثال خودشان بچرخد و کسانی که 20 سال وزیر و وکیل بودند باز هم وزیر شوند و وزیر باشند. اگر هم کسی می­‌خواهد به این چرخه اضافه  شود، اگر قرار است کسی باشد که تا دیروز وزیر نبود و امروز اولین روز وزارت‌ش را تجربه کند، حتما کسی باشد که به اندازه امروز آن­‌ها پس از ده­‌ها سال وزارت ثروت داشته باشد که مزاحم آن­‌ها نشود. این یک کار آن­‌هاست که خیلی به ما و بحث ما ربط ندارد و بیشتر یک فرایند سیاسی است. کار دیگرشان اما به بحث ما مرتبط است و آن این که می­‌آیند و شروع می­‌کنند به مقابله با اندیشه­‌هایی که می­‌تواند مانع کارشان، مانع حفظ وضع موجود و بسط آن شود. مانع کاپیتالیزاسیون و بسط منطق سرمایه­‌داری و اقتصاد موسوم به آزاد شود. شما امروز می­‌بیند این مسئولان عالی­‌رتبه­‌ی حکومتی و جمهوری اسلامی هستند که از اقتصادآزاد و از چپ­‎زدایی از فرهنگ و مقابله با مارکسیسم اسلامی صحبت می­‎کنند. مسئولان امنیتی سابق و لاحق هستند که از زدودن آثار تفکر مارکسیستی صحبت می­‌کنند. موتور محرکه کاپیتالیزاسیون و اقتصاد آزاد در جامعه ما این آقایان هستند نه امثال حضرات آقایان غنی­‌نژاد و جواد طباطبایی.

اصل وضع متفاوتی است که آقایان پیدا کرده‌­اند و امروز برای توجیه آن تئوری پردازی می­‌کنند. البته طبیعی است که کسانی هم باشند که حرف­‌های تئوریک بزنند و محافلی را ایجاد کنند اما این­‌ها مهم نیستند. فرض کنید شما در جایی جمله­‌ای می­‌خوانید و می­‌شنوید که می­‌گوید: «مارکسیسم اسلامی به ایران وارد شد و بر تفکر مسلمانان تاثیر عمیقی برجا گذاشت و بی شک تعیین کننده ترین و اثرگذارترین تفکرات حتی بیش از تفکرات علوی و فاطمی بوده است.» اگر گوینده را نشناسید با خود فکر می­‌کنید این فرد چه کسی است؟ شاید گمان کنید  تئوریسین اندیشه ایرانشهری است؛ یا یک مورخ برجسته­‎ی تفکر است. یا شاید یک منتقد چیره دست مارکسیسم است. اما هیچ کدام از این­ها نیست. او یک مهندس عمران و «وزیر نفت» است!

یا فرض کنیم کسی می­گوید «امروز من قصد دارم از اقتصاد آزاد دفاع کنم»، این جمله به این خاطر مهم نیست که گوینده حدود ربع قرن قبل وزیر مسکن و شهرسازیِ جمهوری اسلامی بوده و سپس از انگلستان دکترای اقتصاد سیاسی گرفته است؛ بلکه به این دلیل مهم است که گوینده هم­اکنون هم وزیر راه و شهرسازی است؛ به این دلیل مهم است که گوینده در ادامه همین جمله می­‌گوید: «در دولت هم افرادی دیگری هستند که این تفکر را تنها راه نجات اقتصاد ایران می­‌دانند، اما این­جا مشکل بزرگی وجود دارد، مشکل این است که ذهنیت عمومی منفی است.» شاید تصور اولیه این باشد که این آقای وزیر و افراد دیگری در دولت هستند که برای زدودن این ذهنیت منفی، از تئوری­‌های ایران‎شهری و اقتصاد آزاد وام می­‎گیرند اما واقع است که این تئوری­‌ها هستند که پروژه­‌ی ارباب قدرت را جلو می­‎برند و به آن­ها سرویس می­‎دهند. اگر امثال این وزیر تکنوکرات­ را با این تئوریسین­‎ها در یک قاب تصویر می­‎بینیم، ظاهر قضیه این است ارباب ثروت و مکنت و ملک به جلسه رونمایی کتاب اصحاب تفکر رفته­‎اند اما باطن قضیه آن است که امثال این کتاب­‎ها و اندیشه­‎ها هستند که جاده­‎صاف کن راه سرمایه­‎داری و سرمایه­‎داری ایرانی شده‌اند.

تصور می­کنم ریشه­‎ی عمده­‎ی این مباحث یک نوع دوگانه­‎انگاری و ثنویت است. فرد بزرگواری در همین مصاحبه­‎ای که در اختیار بنده قرار دادید می­‎گوید «ما در دنیا دو راه برای انتخاب داشتیم که یک راه آن سرمایه­‎داری بود و اکثر دنیا آن راه را انتخاب کرده و در آن قدم گذاشتند. اما راه دیگر سوسیالیست بود و ما ان را انتخاب کردیم.» در واقع حرف­‎شان این است که الآن وقتش هست آن راه دیگر که سرمایه­‎داری است را طی کنیم. خیلی خوب؛ حرف ما این است که این مردم انقلاب کردند که راه دیگری در برابرشان گشوده شود. نمی­‎شود کسانی با نفی سوسیالیسم و سرمایه­‎داری انقلاب کنند، با شعار نه شرقی، نه غربی انقلاب کنند، بعد از انقلاب که به صندلی­‎ها رسیدند، بعد از آن­که ده -بیست سال و بیشتر بر بالاترین صندلی­‎ها نشستند و برنخاستند؛ حالا بیایند و دقیقاً همان حرفی را بزنند که دیروز شاه و ساواک به انقلابیون می­‎گفت: «مارکسیسم اسلامی». این دوگانگی و ثنویت میان سوسیالیسم و سرمایه­‎داری است که غلط است و به دوپاره کردن جامعه می­‎انجامد.

تفکر همان ترجمه­ نیست، تفسیر راست و چپ از هگل هنر نیست، تفکر تقلای بی حاصل در میانه­‎ی این ثنویت­‌ها نیست، تفکر فکر کردن به راهی دیگر است.

نظرات  (۱)

۰۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۳ پرهیزکار
سلام و خسته نباشید
در مورد جملاتی که در این مطلب نقل شده سوال داشتم.
 مثل «در قانون اساسی ایران مواردی چون بیمه، اشتغال، مسکن، مقابله با غرب و عدالت تاکید شده است که همه اینها موارد مورد نظر سوسیالیست­‌ها می­‌باشد. این نشان می­‌دهد که در تاریخ معاصر ایران جریان کاملا سوسیالیستی در اندیشه و سیاست­‌گذاری حاکم بوده است. به تعبیر بنده این مسئله مانند یک سیاه چاله است که متفکران و سیاست­‌مداران ما در آن غرق شده­‌اند.»
این جملات از کیست و دیگر این که چون نوشتید مناظره، آیا عین جملات‎شان است یا برداشت شماست از صحبت‎های گوینده؟

پاسخ:
با سلام. این نوشته در واقع پاسخی است که در یک مناظره‎ای مکتوب و درباره مصاحبه‌ای از دکتر روح‎الله اسلامی، عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد و یکی از علاقه‌مندان و احتمالا از شاگردان آقای سید جواد طباطبایی ارائه شده است. (خردنامه، مرداد96) جملات هم نقل قول مستقیم و بدون دخل و تصرف است.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی